به گزارش فرهنگ نیوز، حسین قدیانی در وبلاگ قطعه 26 نوشت:
ارسال شده در ۳ آبان ۱۳۹۱ توسط حسین قدیانی
قبل التحریر: «حاج یدالله سمیع» اهل فرخ شهر شهر کرد با یک قرن زندگی قرآنی، به روایتی صحیح، پدر ۷ شهید است؛ ۳ فرزند پسرش به نام های قدرت الله، عبدالله و ولی الله هر ۳ به شهادت رسیدند. حاج یدالله اما ۳ دختر هم داشت که همسر یکی شان یعنی سردار شهید غلامرضا کاووسی در قهقهه مستانه اش «عند ربهم یرزقون» شد. به این ۴ شهید، اضافه کنید حمید، سعید و بهرام زاهدی؛ نوه های دختری دیگر حاج یدالله را که با کمترین سن ممکن، جرعه نوش باده شهادت شدند. آری! پدربزرگ ۳ شهید، پدر ۳ شهید و پدر خانم شهید کاووسی بودن، یعنی حاج یدالله سمیع پدر ۷ شهید است. یادش به خیر! زمستان ۸۴ رفتم دیار «لاله های واژگون» تا گفت و گو کنم با پدر ۷ لاله باشکوه. محصولش در صفحه شهید ۲ شماره از هفته نامه «یالثارات الحسین (ع)» به تاریخ ۳ اسفند ۸۴ و ۱۰ اسفند ۸۴ منتشر شد، البته با اسم مستعار «علی اکبر بهشتی». آن ایام، خوب یادم هست حاج یدالله ۱۰۰ ساله بود، اما الان در جوار رحمت حق، هم نشین شهدایش است. در ادامه بازنشر مصاحبه قدیمی با این خانواده معزز را بی کم و کاست و عینا می خوانیم.

نرسیده به شهر کرد، شهر کوچکی است به نام «فرخ شهر» که سالیانی نه چندان دور، قریه ای به نام های «قه فرخ» یا «قهوه فرخ» چسبیده به کوه بود. کوه «گردنه رخ». بعدها روستاییان فرخ شهری برای کشاورزی، قریه خود را تا دشت های اطراف امتداد دادند تا چندی دیگر روستای بزرگ شان را تبدیل به شهری کوچک نمایند. دین و آئین در این سرزمین چنان ریشه دار است که حتی زمان رضا خان، زنان این شهر نه فقط کشف حجاب نکردند، بلکه جملگی با چادر در معابر عمومی تردد می کردند. در سال های منتهی به انقلاب نیز اگر چه فرخ شهر فاصله ای دور و دراز با مرکز استان داشت، ولی با مبارزه چنان خو گرفته بود که امروزه شماری از شهدای این خطه را رادمردانی تشکیل می دهند که به دست عمال رژیم طاغوت به شهادت رسیدند. در دوران جنگ نیز چه بسیار که این شهر کوچک، مردان بزرگ خود را به جبهه ها فرستاد تا ثابت کند مردمان فرخ شهر، دین را نه در پستوهای راحت، که در عرصه های خطر مراقبت می کنند. مردانی نظیر شهیدان زاهدی، رجب پور، براتپور، کاووسی و… که اگر در شلمچه و فکه و طلائیه مردانه نمی جنگیدند، امروز ما را نه دینی مانده بود و نه زمینی و نه آئینی. فرخ شهر اما این روزها نیز شهری انقلابی و دینی است و در یک نمونه جالب نزدیک به ۴۰ پایگاه بسیج دارد. فرخ شهر، شهری به شدت سرد، چسبیده به بام ایران؛ شهر کرد است، ولی خون گرمی مردمان متدینش به حدی است که خیلی زود یخ های منجمد را آب می کند. برودت هوا در فرخ شهر گر چه حتی به ۳۰ تا ۴۰ درجه زیر صفر می رسد، اما این همه سرما در برابر گرما و محبت مردم این خطه، البته که چیزی نیست. کمی آن سو تر از فرخ شهر، گل هایی از دل خاک می روید به نام «لاله های واژگون» که دیدنش، بسیاری را از نقاط دور و نزدیک به این حوالی می کشاند. گذشته از لاله های واژگون، این منطقه را لاله های دیگری است. لاله هایی که محصول پاشیدن بذر معنویت در دل مردم این دیار است. از همان ها که در خانواده «حاج یدالله سمیع» نه یکی نه دو تا، بلکه هفت نمونه اش را می توان سراغ گرفت.

برای گفت و گو با حاج یدالله سمیع، نیازی به جست و جو برای پیدا کردن خانه ایشان نبود. نوه او «حسین کاووسی» که فرزند داماد شهید این خانواده است، در پایانه فرخ شهر به استقبال مان آمد تا پس از گذر از چند خیابان، وارد خانه حاج یدالله شویم. پیرمردی که ۱۰۰ سال از خدا عمر گرفته اما عمق و محتوای زندگی اش، خیلی بیشتر از طول و عرض این زندگی است. نشان به نشان قرنی، قرآنی زیستن. برای سهولت در امر گفت و گو و کسب اطلاعات مستند، حسین یکی از دوستان پدرش را نیز دعوت کرده بود تا ما را در جمع آوری خاطرات بهتر و دقیق تر یاری کند. قبل از اینکه با حاج یدالله در مهمان پذیر خانه ملاقات کنیم، در اتاقی دیگر، دوست و همرزم شهید کاووسی به معرفی کوتاهی از شهر فرخ شهر می پردازد و آنگاه خانواده شهیدان سمیع را اینگونه معرفی می کند؛
«حاج یدالله ۳ پسر داشت که همگی شهید شدند. قدرت الله، عبدالله و ولی الله. سه تا هم دختر دارند که همسر یکی شان یعنی سردار شهید غلامرضا کاووسی به شهادت می رسد. من با غلامرضا خیلی مانوس بودم. علاوه بر اینها ۳ تا از نوه های حاج آقا هم که سن زیادی نداشتند؛ یعنی حمید، سعید و بهرام زاهدی به شهادت می رسند. حالا شما فکرش را بکنید که این پیرمرد چقدر خوب و خدایی زندگی کرده که به چنین فیض عظیمی نائل شده».
برادررزمنده از حاج سمیع برای مان می گوید؛
«حاجی دام داری ییلاق و قشلاق داشت و در قسمت های عشایرنشین گوسفندهایش را برای چرا می برد. ایشان از همان قدیم آدم معتقدی بود. خود من که بچه بودم، حاج سمیع را همیشه در مسجد می دیدم. یادم هست که ماه رمضان یا محرم، دام داری را تعطیل می کرد و برای عبادت و عزاداری به فرخ شهر می آمد و چون از نظر مالی هم دستش باز بود، اغلب برنامه ها به همت خود حاجی شکل می گرفت. به جرئت می توانم ادعا کنم که اگر حاج سمیع نبود، مساجدی مثل مسجد امام حسین (ع) یا مسجد جامع فرخ شهر هیچ وقت در برپایی مراسم های مختلف به این صورت موفق نمی شدند. حاج سمیع در همین مساجد با استعداد مادی و معنوی اش حلقه های قرائت قرآن تشکیل می داد. حالا جالب این جاست که حاج سمیع حتی درس مکتب را هم به آن حد نخوانده بود، اما گاهی در مساجد، یک ختم قرآن صبح برگزار می کرد، یک ختم قرآن شب. یعنی سمت یک معلم قرآن سنتی را برای فرخ شهر داشت. بعد از انقلاب هم گوسفندانش را فروخت و آمد در فرخ شهر ساکن شد. شما برای آنکه از سابقه پاک و درخشان حاج سمیع در ایام جوانی و میان سالی بیشتر بدانید، باید بروید میان پیرمردان دام دار عشایر این منطقه تا متوجه شوید برای حاج سمیع چقدر احترام قائل اند. تا آنجا که خود من می دانم حاجی حلال همه مشکلات این مردم بود. چه از بعد مالی چه از ابعاد خانوادگی و… ایام انقلاب هم اگر عکس های آن زمان را نگاه کنید می فهمید که حاج سمیع جلودار اغلب راهپیمایی ها و تظاهرات ها بود. یک بار در زمان ریاست جمهوری رهبر انقلاب که حضرت آقا به فرخ شهر آمده بودند، حاج سمیع خدمت ایشان می رود و وقتی رهبر از حاج سمیع می پرسد که خانواده شما چند شهید تقدیم اسلام کرده اند، حاجی به زیبایی می گوید: ما ۱۱ نفر برای انقلاب اسلامی سرمایه گذاری کردیم! بعدها رهبر انقلاب در یک سخنرانی عمومی عنوان می کنند؛ من در فرخ شهر با پیرمردی روبرو شدم که شهدایش را سرمایه گذاری خود برای انقلاب می دانست. البته ناگفته نماند علاوه بر ۷ شهید خانواده حاج سمیع، این خانواده ۴ شهید دیگر هم تقدیم اسلام کرده اند که از نظر وابستگی خانوادگی، یک پله دورتر از این ۷ شهید هستند».
پس از سخنان برادر رزمنده، با راهنمایی حسین کاووسی به مهمان پذیر رفتیم. حاج سمیع که در گوشه ای نشسته بود، بر خلاف انتظار ما، به راحتی و بدون تکیه بر عصا بلند شد. چین و چروک صورت پیرمرد از آنجا که با نور جبین پیوند خورده بود، حکایت از یک قرن زندگی با عزت داشت. پیرمرد نوری در چهره داشت دیدنی. نور تمام بود حاج سمیع. عجیب نبود که از صلب او چندین لاله سرخ، سرخ تر از لاله های واژگون بیرون تراویده باشد. وقتی حاج سمیع را دیدم، فهمیدم آن شهدا را چنین پدری سزاست. پدر پیری که با گذشت ۱۰۰ سال از عمرش، همچنان از ایستادگی و مقاومت حرف می زند.
صحبت های حاج سمیع را شاید بتوان نوشت، اما چهره نورانی و قامت استوارش را چگونه بنویسم که فقط باید می بودی و پیرمرد را از نزدیک می دیدی. چه لحنی داشت کلامش و چه برقی داشت دیدگانش. حیفم آمد چیزی از صحبت های پیرمرد کم کنم، حتی بسم الله اولش را. قشنگ ترین بسم الله همه عمرم بود که می شنیدم؛
«بسم الله الرحمن الرحیم. من از چند سال قبل از آنکه رضا خان با کودتای سوم اسفند سر کار بیاید یادم هست، تا قضایای مصدق و مدرس که آن ایام ۱۵ ساله بودم.
خدمت تان عرض کنم همه هم و غم من در این ۱۰۰ سال زندگی این بوده که خدا را در هیچ کاری فراموش نکنم. گوسفند می چرانم، برای رضای خدا باشد، کار می کنم برای رضای خدا باشد، شهید هم می دهم برای رضای خدا باشد. اگر من پاک زندگی نمی کردم قدرت الله، عبدالله و ولی الله به شهادت نمی رسیدند. نطفه و نان باید پاک باشد تا بشود محصولش را برای اسلام و انقلاب و امام سرمایه گذاری کرد. بعضی ها سرمایه شان پول است، اما سرمایه من شهدایم هستند. همه افتخار من فرزندان شهیدم هستند. داماد شهیدم است. نوه های شهیدم هستند. من از صدقه سر این همه شهید است که آبرویی پیدا کرده ام. از برکت شهادت اینهاست که این همه عمر، بالا بوده سرم. شما اگر این همه راه، قدم رنجه کرده اید، به خاطر من پیرمرد نیست، به خاطر آن شهداست. و الا من کی هستم؟ تا آنجا که عقلم یاری کند و سواد داشته باشم و حافظه ام کمک کند، در خدمت شما هستم».
از حاج سمیع می خواهم از فرزند اولش شهید قدرت الله بگوید؛
«آهان قدرت الله… بچه خوبی بود. با خدا بود. خیلی مهربان بود. هیچ کاری را سر خود انجام نمی داد. اول از من اجازه می گرفت. احترامم را داشت. در کارها با من مشورت می کرد. همیشه وقتی با هم جایی می رفتیم، چند قدم عقب تر از من قدم برمی داشت. مدتی کارمند بانک شده بود. از کارش راضی بودند. هم همکاران و هم مردم. جنگ که شروع شد بنا کرد که؛ بابا! می خواهم بروم جبهه. گفتم: می خواهی مرا تنها بگذاری؟ گفت: پدر جان! مگر نمی دانی دشمن تا کجا جلو آمده؟ اگر جلویش را نگیریم، پس فردا خرم شهر که هیچ، همین فرخ شهر را هم می گیرد. من باید بروم انتقام خون شهدای کشورم را بگیرم. بعد هم رفت جبهه. چند ماه شد تا برگردد. برگشت و از جبهه حرف ها زد؛ پدر جان! اگر بدانی در منطقه، بچه ها چقدر مظلومانه دارند می جنگند، چقدر متواضع و دوست داشتنی اند، خودت هم می آیی جبهه! ناقلا می خواست پای من پیرمرد را هم با ۹۰ سال سن بکشاند جبهه! من که با آن سن و سال کاری از دستم برنمی آمد. بدتر، دست و پا گیر بودم! اما خیلی دوست داشتم مثل بچه هایم با دشمن بجنگم. همین هم شد! یک بار آفتابی شدم آن طرف ها!»
از تعجب مو به بدنم راست شده بود. جبهه کجا؟ پیرمرد ۹۰ ساله کجا؟ یاد کربلا افتادم و «حبیب بن مظاهر». صحابی سالخورده اباعبدالله. الحق که جنگ ما قطعه ای از کربلای حسین (ع) است. از طفل ۶ ماهه رزمنده داشتیم تا حاج یدالله سمیع. اما خداوند مقدر کرده بود حاج یدالله زنده بماند و از حضور رویایی اش در منطقه عملیاتی فاو برای ما ماجراها بگوید؛
«زمستان ۶۴ با عبدالله رفتیم اروند. آن زمان قدرت الله شهید شده بود، اما حتما خوشحال بود که مرا در جبهه می دید. من حتی رمز عملیات فاو را که فکر کنم اسمش والفجر بود (والفجر ۸) یادم هست. این آیه بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا. یا فاطمه الزهرا. یا فاطمه الزهرا». در این عملیات به خاطر دارم کارشناسان جنگی آمریکا شایع کرده بودند ایران در اروند شکست سختی می خورد، ولی یک هفته بعد از عملیات، سران آمریکا گفتند؛ در اروند از بس عراق ضعیف ظاهر شد و ایرانی ها دلیرانه جنگیدند که بعید نیست به جای تحمل تلفات بیشتر حاضر شوند بخش هایی از خاک شان را به ایران بدهند. من خیلی مفتخرم که در همین عملیات پایم به جبهه باز شد. نزدیک ۲ هفته ماندم در اروند. بچه بسیجی ها که مرا با آن سن و سال در اروند می دیدند، خیلی به قول معروف صفا می کردند. شوخی می کردند. روزی یکی شان آمد جلو و گفت: حاج آقا! من عصای شما. هر کجا خواستی بروی، بگو! گفتم: من عصا نمی خواهم. خندید! بعد هم عبدالله یک وسیله جور کرد و مرا بردند عقب. یادش به خیر! عبدالله هم بچه خوبی بود. چقدر دلم الان هوایش را کرده! عبدالله معلم بود. معلم مدرسه خیرآباد که بعدها شد به اسم خودش! من خیلی از عبدالله راضی بودم. در فاو، همه می گفتند؛ حاج سمیع! خوش به حالت. چه پسر خوبی داری. چقدر هوایت را دارد. من حالا افتخار می کنم سرمایه ام برای اسلام اینقدر محبوب بود بین دوستانش. در همان فاو، یک روز آمد و مرا بغل کرد و نزدیک یک ساعت همان بغلم، بنا کرد گریه کردن. گفتم: چرا همچین می کنی؟ گفت: به زودی دلم برایت تنگ می شود بابا! خدایی می لرزید شانه هایش. خیلی دوستم داشت عبدالله».
خبر شهادت اولاد… خبری است که حاج سمیع بارها و بارها شنیده است؛
«وقتی خبر شهادت بچه ها را می شنیدم، هیچ ناراحت نمی شدم. ناراحتی برای وقتی است که فرزند آدم در راهی نادرست بمیرد. خدا به هر کسی لیاقت شهادت نمی دهد. وقتی فرزندان من، داماد من و نوه هایم باعث آبروی من در هر ۲ دنیا شده اند، از چه باید ناراحت باشم؟ فقط یک مقدار فراق شان برای من سخت است که آن هم چند صباح بیشتر نیست. مگر چقدر دراز است این دنیا؟ همه زندگی ما آن طرف است. البته من خیلی هم این فراق را احساس نمی کنم. به خدا گاهی اتفاقاتی در زندگی ام می افتد که مطمئن می شوم هیچ کدام شان مرا فراموش نکرده اند. شهید از آن دنیا هم می تواند هوای پدر مادرش را داشته باشد. دست شهید باز است. این کمک کردن ها اصلا چیزی نیست برای شهید. جز این چیزها، خیلی خواب شهدایم را می بینم. خواب همه شان را. اغلب با هم اند و می بینم شان که در یک جایی شبیه باغ و گلزارند.
یک بار خواب قدرت الله را دیدم که به من گفت: پدر! مبادا غصه ما را بخورید. باغی را نشانم داد و گفت: ما اینجا راحت راحت ایم. من آنقدر آنها را در لباس های تر و تمیز و در مکان های زیبا می بینم که در همان عالم خواب، از فرط خوشحالی گریه می کنم و با همین گریه ها از خواب بلند می شوم. اینکه آنها در آخرت به قول امام «عند ربهم یرزقون» اند، به خاطر زحماتی است که در این دنیا کشیده اند. مثلا داماد ما حاج غلامرضا آنقدر با معرفت بود که حساب نداشت. خیلی اندیشمند و فکور بود. خدا را شکر، پسرش هم الان همین طور است. خدا اگر غلامرضا را از ما گرفت، به جایش یک گل دیگر به ما داد. حسین در رفتار و کردار مو نمی زند با پدرش. شده عصای دستم. یا مثلا نوه هایم که شهید شدند، سنی نداشتند اما کارهایی می کردند که اصلا به سن شان نمی خورد. این ۳ نوه شهید من همگی از یک دخترم هستند. در همان بچگی سکنات شان مثل آدم بزرگ ها بود. همیشه می گفتند؛ ما باید برویم جبهه تا انتقام خون دایی های مان را بگیریم. عجله داریم، باید برویم. انگار برای شهادت مسابقه گذاشته بودند. هنوز ۴۰ یکی شان نشده، آن دیگری می رفت و هنوز چند ماه از شهادت یکی شان نگذشته، خبر شهادت دیگری را می آوردند.
هر که در این خانه را زد، خبر شهادت یکی از اولاد مرا آورد… (حاج یدالله گریه می کند) هی خدا! نسیمی بودند که مدتی آمدند در زندگی ما و وزیدند و رفتند. قشنگ آمدند و قشنگ رفتند. می دانی الان دارم حسرت چه را می خورم؟ حسرت اینکه کاش جوان بودم و من هم به این شهدا می پیوستم».
از شهدای خانواده حاج سمیع اما هنوز برنگشته پیکر قدرت الله؛
«خواب قدرت الله را زیاد می بینم. اوایل امید داشتم زنده برگردد یا اسیر شده باشد، اما یک شب خوابم آمد و خبر شهادتش را به من داد و گفت: اینجا که هستیم، همه شهیدیم. همین طوری بهتر است. حیف قدرت الله بود که شهید نشود. پیکرش هم برنگشت، برنگشت! عیبی ندارد. این همه شهید ما پیکرشان برگشت، چه می شود مگر حالا یکی شان معلوم نباشد کجای مرز ایران و عراق آرام گرفته؟! شهید در هر صورت شهید است اما وقتی گمنام می شود، شهادت قشنگ تری است. اینجوری که نمی ماند؛ بالاخره یک روز می بینم پسرم را یا نه؟!»
از دستگیری صدام توسط آمریکایی ها خیلی نمی گذرد. کمتر از چند هفته. از حاج سمیع می پرسم؛ به عنوان پدر ۷ شهید، وقتی صدام را در آن وضع دیدی، چه حسی داشتی؟!
«صدام که دیگر آن برو بیای سابق را نداشت. شده بود یک لاشه متعفن. آنکه صدام را در اوج قدرت و شکوهش شکست داد، همین بچه های ما بودند. همین شهدا. همین بسیجی ها. این شهدای ملت ما بودند که صدام را در اوج کری خواندن هایش به غلط کردن انداختند. صدامی که غربی ها به دام انداختند، در برابر صدامی که بچه های ما در اروند پوزه اش را به خاک مالیدند، مثل مورچه بود در برابر شیر. من از زمان رضا خان توی سیاست ام. ملت ما به رهبری امام خمینی، صدامی را زمین گیر کرد که از طرف همه ابرقدرت ها حمایت می شد. وانگهی! اصلا صدام را چه کسی سر کار آورد؟ چه کشورهایی در جنگ پشت صدام بودند؟! حزب بعث عراق چگونه ساخته شد؟! چه کسی صدام را شیر کرد علیه ایران؟! این همه سلاح شیمیایی را کی به صدام داد؟! آمریکایی ها خودشان نمی فهمند، همه ملت ها را هم هالو فرض کرده اند. خجالت نمی کشند از این همه دروغ. من به عنوان پدر ۷ شهید، معتقدم روز دستگیری اصلی صدام آن روزی بود که خرمشهر آزاد شد. من آن روز خوشحالی ام را کردم!»
حاج یدالله در جواب پرسش دیگر ما می گوید؛
«معمولا هر ۵ شنبه به گلزار شهدای فرخ شهر می روم. اگر مسئولین شهر برای هر برنامه و مراسمی، اول می آیند سراغ من، همه این احترام ها به خاطر این شهداست و من کوچک ترین کاری که می توانم بکنم رفتن سر مزار اینها و فاتحه خواندن است. به هر حال همه عمر من در همین گلزار شهدا گذشته. سر مزار هر شهیدم که بخواهم نیم ساعت بمانم، تقریبا می شود نصفی از روز ۵ شنبه. من در جوانی گله دار بودم. دام داری هم می کردم. وضعم خدا را صد هزار مرتبه شکر خیلی خوب بود. نه چشم کسی در مال من بود و نه مال کسی در اموال من. محصولات دام داری را اغلب میان مردم محروم تقسیم می کردم. دریغ نداشتم که به خلق الله کمک کنم. این شد که خدا به مال من مدام اضافه می کرد و برکت می داد. من در این ۱۰۰ سال عمر، زیاد غصه دنیا را نخوردم. حرص نزدم. عیب بعضی جوانان امروز این است که به جای کار، به فکر دنیا هستند. درست و خوب و باخدا که کار کنی، دنیا هم روی خود را به آدم نشان می دهد. بدون کار و با تنبلی، دنیا را به آدم نمی دهند. البته کاری که برای رضای خدا نباشد، اصلا سود ندارد. به ظاهر سودی هم داشته باشد، دوام نخواهد داشت و زود از بین می رود».
اما همسر حاج سمیع؟
«چند سال از فوت حاجیه خانم می گذرد. خیلی برایم همسر خوبی بود. خانه را چنان آرام و آماده کرده بود که من راحت می توانستم به کارهای بیرون برسم. حقا شیرزن بود و الکی نق نمی زد. بعد از شهادت هر کدام از بچه ها، آنکه بیش از همه به من دلداری می داد، او بود. او خیلی از من صبورتر بود، اما همیشه می گفت: من زودتر از تو به بچه ها ملحق می شوم. همین هم شد. کلا معتقدم نسبت به زمان مرگش، مرگ آگاهی داشت. آن روزی که رفت، کار نکرده ای در این دنیا نداشت».
حاج سمیع در ادامه حرف هایش اشاره می کند به حجت الاسلام عیسی توسلی، امام جمعه شهید فرخ شهر؛
«خدا شاد کند روح شهید توسلی را. اینکه من موفق شدم مسجد جامع را درست کنم، با تشویق ایشان بود. حاج عیسی بود که به همه ما اهمیت داشتن مسجد جامع را برای شهر متذکر می شد. خیلی از جوانان فرخ شهر را شهید توسلی اهل اسلام و انقلاب کرد. جوانانی را جذب مسجد کرد که سر به راه کردن شان بسیار سخت بود. خانه به خانه راه می افتاد و با این جوانان حرف می زد. عجیب حوصله داشت برای این کارها. جوانان فرخ شهر پروانه وار گردش می چرخیدند».
برادر رزمنده ای در تکمیل سخنان حاج سمیع می گوید؛
«شهید توسلی برای بازدید از جبهه های غرب روانه آن نواحی بود که توسط منافقین به شهادت رسید. شما خودت این عکس را نگاه کن! سعی کن بفهمی چه حالی داشت، چه معنویتی داشت، چه صفایی داشت. رهبر که آن زمان رئیس جمهور بود به مناسبت شهادت شهید توسلی پیامی داد که یک جمله اش هنوز در خاطرم هست؛ «سلام و درود خدا به روان آن امام جمعه شهید باد که بلیغ ترین خطبه ها را با خون خود نگاشت». حاج سمیع و شهید توسلی خیلی با هم مانوس بودند. فرزندان حاج سمیع زودتر از شهید توسلی به شهادت رسیده بودند و برای همین حاج عیسی احترام ویژه ای برای حاج سمیع قائل بود و در هر برنامه ای حاج سمیع را مقدم می داشت. مسجد جامع فرخ شهر محصول همکاری و همدلی حاج سمیع با شهید توسلی بود که گنجایش بیش از ۵۰۰ نفر را دارد و به نسبت خودش مسجد خوب و مجهزی است. (در حین صحبت های برادر رزمنده درباره امام جمعه شهید فرخ شهر، حاج سمیع بنا می کند گریه کردن) حاج سمیع برای فرزندانش جز یک بار، اصلا گریه و زاری بلند نکرد، اما هر وقت اسم حاج عیسی می آید، به هم می ریزد. حاج یدالله زمانی ۲ تا از فرزندانش مفقود بودند که البته هنوز هم یکی شان یعنی قدرت الله مفقود است. یعنی ۲ شهید اول خانه ایشان تا چند وقت پیکر هیچ کدام شان برنگشته بود. یک روز چند تا از مفقودین را که پیکرشان پیدا شده بود، آوردند گلزار شهدای فرخ شهر. من یک دفعه دیدم حاج سمیع زد زیر گریه که؛ خدایا! لااقل یکی از شهدای مرا به من برگردان که بیایم اینجا و کنار مزارشان آرام بگیرم. خیلی نگذشت که خبر آوردند پیکر ولی لله پیدا شده. ولی الله را آوردند. من فکر می کردم روز خاکسپاری، حاج سمیع بنا می کند اشک ریختن، اما خدا شاهد است آن روز حاجی حتی یک قطره هم گریه نکرد. حتی خیلی خوشحال بود! خیلی آرام بود! و فقط خدا را شکر می کرد که به دعایش گوش داده. آن روز حاج عیسی متوجه حالات حاج سمیع شد و سعه صدر و تحمل معنی دار حاجی را ستود. یک روز حاج عیسی از حاج سمیع پرسید؛ چرا روز خاکسپاری ولی الله گریه نکردی؟ حاج سمیع گفت: اتفاقا خیلی بغض داشتم، خیلی اشک داشتم، اما دوست نداشتم دشمن با دیدن گریه های من خوشحال شود. این بود که از خدا خواستم به هیچ کدام از اشک هایم اجازه بیرون آمدن ندهد! خدا هم به خواسته ام گوش داد».
حاج سمیع اما اشک هایش را که برای حاج عیسی جاری شده بود، پاک می کند و اشاره می کند به یک قرآن قدیمی روی طاقچه؛
«من و این قرآن، یک قرن است که با هم ایم. مثل ۲ دوست صمیمی! سابق بر این، روزی ۱۰ جزء قرآن می خواندم، اما الان بیشتر از ۴ جزء نمی توانم. قرآن به وقت آدم برکت می دهد. زمان چوپانی می دیدم این برکت را عینا. مثلا خیلی ها می گویند؛ اگر جمعه برویم نماز جمعه، وقت مان برای فلان کار گرفته می شود! من اما تا به حال نماز جمعه ام ترک نشده و به همه کارهایم هم رسیده ام».
حسین نوه دختری حاج سمیع، فرزند سردار شهید غلامرضا کاووسی است؛
«حاج غلام فرمانده گردان یازهرا (س) بود. مهم ترین نکته درباره زندگی پدرم همان است که در وصیت نامه اش نوشت: «راه حق سختی ها دارد و سختی ها را عاشقان به جان می خرند». پدرم از آنجا که خود عاشق بود، سختی ها را به جان می خرید و پای دین حاضر به معامله با دشمن نبود. البته عموی من هم جزء شهداست. کلا مهم ترین عضو خانواده ما شهادت است و شهید. شهادت سعادت است، ما اما عادت کرده ایم به این سعادت. عموعلی مداح اهل بیت بود و محرم های فرخ شهر هنوز هم با نوحه های باقی مانده از او محزون می شود. در مورد ۳ پسرخاله شهیدم یعنی حمید، سعید و بهرام زاهدی باید بگویم حمید خطاط بود و دستی هم در نقاشی داشت. از حمید اهل هنر جمله زیبایی هست که می گوید؛ «زندگی برای دنیا پرستان زیباست، اما برای مردان خدا و آنان که ادعای مسلمانی دارند یک آزمایش است». سعید دیگر نوه شهید حاج آقاست که ۱۴ آبان ۶۱ در موسیان شهید شد. بهرام هم ۸ آذر در محور دهلاویه بستان به شهادت رسید».
برادر رزمنده ای از همرزمان شهید کاووسی از نحوه آشنایی خود با حاج غلام می گوید؛
«با حاج غلام توی راهپیمایی های پیش از انقلاب آشنا شدم. سال ۵۶ و به خصوص سال ۵۷ که در مساجد شهر عمدتا با هم بودیم. بعد از انقلاب، حاج غلام رفت سپاه و پاسدار شد و همه وقتش در جنگ گذشت. مرخصی هم که می آمد، می رفت پایگاه بسیج و رتق و فتق امور اعزام. من با حاج غلام خیلی دیر آشنا شدم اما خیلی زود از دستش دادم. از ایام منتهی به انقلاب یادم هست که در مبارزه با ضد انقلابی و افکار منحط، یک چهار محال بختیاری بود و یک حاج غلام. آن زمان در چهار محال، ضد انقلاب جو بدی علیه بچه مسلمان ها درست کرده بود. بر اساس اسناد موجود حاج غلام قهرمان مبارزه با این جریان بود، آنقدر که بارها و بارها توسط منافقین تهدید شد. چند بار هم کار به درگیری فیزیکی رسید. تصور گروهک ها این بود که سازماندهی نیروهای انقلابی با حاج غلام است و البته درست فکر می کردند! حاج غلام ۲ محور داشت در راه این سازماندهی. یکی مسجد و یکی بسیج. بسیج فرخ شهر هنوز هم دارد نان حاج غلام را می خورد. حاج غلام خانواده خوبی داشت. پدرش از معتمدین شهر بود و فردی معتقد و باسواد. حاج غلام البته پدربزرگ مبارزی هم داشت. خانه پدربزرگ حاج غلام محل اجتماع مردم فرخ شهر بود، چه قبل انقلاب، چه زمان جنگ. معلوم است که حاج غلام با این نیای آگاه و متعهد، چه پرورش اصیلی پیدا می کرد. او میان اخلاق اسلامی و روحیات انقلابی پیوند زده بود و شعارهایش سطحی نبود. اخلاص داشت و به شدت ساده زیست بود. خانه اش فقط ۱۵۰ متر داشت. در شهرهایی مثل فرخ شهر اغلب خانه ها مساحتی نزدیک به ۳۰۰ متر دارند با حیاطی بزرگ، اما حاج غلام با اینکه از نظر مالی متمکن بود، رفت توی یک منزل محقر زندگی کرد. الان آن خانه شده محل بسیج خواهران فرخ شهر. خانه ای کوچک که مساحت معنویتش خیلی بیشتر از ۱۵۰ متر است. خدا حتی به خانه مردان نیک روزگار هم برکت می دهد. خانه شهید کاووسی با خانه پدری من کمتر از ۵۰ متر فاصله داشت. (بغض می کند و می زند زیر گریه) یادش به خیر! یک بار توی کوچه حاج غلام را دیدم. بهش گفتم: کجا می روی؟ گفت: نفت مان تمام شده، دارم می روم نفت پیدا کنم. زن و بچه دارند یخ می زنند از سرما. حالا حاج غلام برای خودش فرمانده گردان بودها! یه جورایی شناخته شده ترین جوان فرخ شهر بود به لحاظ موقعیت شغلی و چه و چه. این حسین آقا هم تازه به دنیا آمده بود. اما چرا نفت شان تمام شده بود؟ من می دانم! هر وقت نفت زیادی در خانه داشتند، می رفت می داد به مستمندان شهر. آنقدر به آنها نفت می داد تا زن و بچه خودش در سرما بمانند. این است انقلابی ما. این است شهید ما. این است سپاهی ما. و الا شعار را که همه بلدند بدهند. خلاصه! به حاج غلام گفتم: برو از بچه های فلان صندوق انصار نفت بگیر. اصلا کارشان رسیدگی به خانواده رزمنده هاست. حالا حاج غلام خودش فرمانده بسیج فرخ شهر بود! جواب داد؛ من از آن صندوق نفت نمی گیرم. شاید بسیجی های دیگر از زن و بچه من محتاج تر باشند. به او گفتم: پس می خواهی چه کار کنی؟ گفت: می روم از مغازه ای، دکانی، جایی، برای همین امشب نفت پیدا می کنم، فردا هم خدا بزرگ است، پس فردا هم که عازم جبهه هستم و خانه و خانواده را باید بسپارم به خدا! بعد دستی زد به شانه ام و گفت: خدا از صندوق انصار فرخ شهر خیلی بزرگ تر است و بلد است خودش گرم کند فضای خانه ام را! به خدا عارف بود حاج غلام! الان این چیزها بیشتر شبیه افسانه است. و خیلی هم خریدار ندارد این حرف ها! تا از این حرف ها می زنی، کلی حدیث و آیه برایت می آورند در لزوم رسیدگی به زن و بچه! اول از طرف سپاه، بعد از طرف بسیج، به حاج غلام ماشین دادند، اما نگرفت! همیشه پیاده می آمد مسجد، چه از خانه و چه از محل کار. از ماشین بیت المال فقط وقت هایی استفاده می کرد که بچه های سپاه و بسیج هم بودند و جایی می خواستند بروند که ماشین نبود. از خودش یک ژیان مدل ۵۷ داشت که یه جورایی شده بود ماشین بیت المال. بیشتر دست سپاه و بسیج بود، تا خودش! الان طرف ۲ تا شعار انقلابی می دهد و ۲ تا راهپیمایی می آید، خودش را طلبکار می داند از انقلاب! در جبهه، حاج غلام فرمانده گروهان بود. بعدا شد معاون گردان. بعد هم فرمانده گردان. به حاج غلام هر وقت لباس فرماندهی دادند، نگرفت. نوعا لباس هایی که به ایشان می دادند، می داد به بچه های تدارکات و بهشان می گفت: این لباس را بده به فلان رزمنده، آن یکی را بده به بهمانی، وضع لباس های شان اصلا خوب نیست! می مرد برای بسیجی ها. خودش معمولی ترین لباس را می پوشید، لباس نو را می داد بچه های ملت. هنگام غذا می ایستاد بالای سر آشپز و تا مطمئن نمی شد که غذا به همه رسیده، لب به غذا نمی زد. در جبهه، یک بار هم به یاد ندارم شهید کاووسی نفر آخر غذا خوردن نباشد. به خدا یک بار هم به خاطر ندارم! اما خوب یادم هست که کوچک ترین ساک جبهه، برای ایشان بود. کمترین و ساده ترین لباس ها. حاج غلام تا زمانی که سپاه بود، هیچ چیز از سپاه نخواست. بهش پیشنهاد رسمی دادند که فرمانده سپاه استان شود، اما قبول نکرد. گفت: دوست دارم بسیجی باقی بمانم. ما الان چند تا نماینده مجلس داریم که این جورند؟! بعضی ها برای یک صندلی بزرگ تر، حاضرند به جنگ انقلاب بروند! همین حاج غلام نماز شبش در جبهه ترک نمی شد. من نشانی شان را می دهم؛ برو یکی یکی از هم رزمانش بپرس!
حاج غلام در شاخ شمیران، عملیات والفجر ۱۰ زمستان ۶۶ شهید شد. در منطقه سر پل ذهاب با چند تا از بچه ها از چادر فرماندهی رفتند شناسایی و برگردند. من در سنگر نشسته بودم و بقیه بچه های کادر گردان خواب بودند که حاج غلام و بچه های شناسایی برگشتند. آن منطقه به خاطر چینش خاص کوه ها، اصلا امنیت نداشت. شهید کاووسی آمد و به من گفت: چرا برای اردوگاه، بچه های بیشتری را نگهبان نگذاشتی؟ گفتم: حالا الان ساعت یک و نیم شب است و همه خوابیده اند. نگهبان بماند برای فردا. دیدم رفت وضو گرفت و گفت: برو یک چای درست کن بخوریم! ایستاد برای نماز شب. بعد با هم چای خوردیم. من چشمانم سنگین شده بود، اما آن شب نمی دانم چرا بدخواب شده بودم. تا دم صبح، هر بار که از خواب بلند شدم، دیدم ایشان بیدار است. یا دارد نماز می خواند یا مراقب است که اگر اتفاقی افتاد، یکی بیدار باشد. حالا من پیک گردان بودم و حاج غلام فرمانده! همان شب، یکی از دفعاتی که از خواب پریدم، رفتم و با حاج غلام شروع کردم حرف زدن و شوخی کردن! گفتم: حاج غلام! من می خواهم توی این عملیات شهید شوم! جواب داد؛ اما من می خواهم آنقدر زنده بمانم و توی جنگ باشم که فقط چند روز مانده به پایان جنگ شهید شوم! بعد گفت: دوست دارم همه جنگ را باشم، اما بعد از جنگ را اصلا نبینم! همین که خواست جنگ تمام شود، خدا خودش لطف کند و مرا شهید کند! دوباره گفت: تو خبر از روزگار بعد از جنگ نداری! بعد جنگ، خیلی سخت می شود زندگی کردن و مسلمان ماندن و توی این راه تا آخرش ایستادگی کردن! به بهانه زندگی، خیلی ها دست از آرمان ها و جبهه و جنگ می کشند! (اشک های برادر مهری دوباره جاری می شود) همین هم شد! خودت برو ببین حاج غلام چه روزی به شهادت رسید. چند وقت قبل از قطعنامه! خوش به حالش! رفت و ندید روزگار بعد از جنگ را! پس دیگر به چه چیز می گویند مرگ آگاهی؟! شما با کسی که خیلی دوستش داری، چه جوری حرف می زنی؟ حاج غلام موقع نماز، آنقدر عاشقانه با خدا حرف می زد که نمی شد نگاهش نکنی! اون شب، خواب مرا، نماز شب زیبای شهید غلامرضا کاووسی آشفته کرد! یعنی یه نماز می گم، یه نماز می شنوی! یه شهید می گم، یه شهید می شنوی!»
حسین کاووسی: یه بابا می گم، یه بابا می شنوی…

نکاتی کوتاه از زندگی مرحوم حاج یدالله سمیع/ یک قرن زندگی قرآنی
حاج سمیع که زمان جوانی، گله دار و دامدار بود، به شدت رعایت حلال و حرام را می کرد. روغنی که می آورد، همه شهادت می دادند ناب ناب است و هیچ دخل و تصرفی ندارد. حاج سمیع ماه رمضان به کل کارش را رها می کرد و به کمک دیگر روزه داران، روزی ۲ بار در جلسات صبح و عصر مسجد، ختم قرآن می گرفت. مجری اکثر ادعیه های ماه رمضان در مساجد فرخ شهر، حاج سمیع بود که بر ادعیه های جوشن کبیر و جوشن صغیر و افتتاح و دعای سحر تسلط داشت. از بچه برادرهای حاج سمیع، چهار شهید تقدیم اسلام شده اند که با این حساب می توان عدد شهدای نزدیک این خانواده را از ۷ به ۱۱ ارتقا داد. عمر حاج سمیع که سال پیش به رحمت خدا پیوست، قطعا از عدد ۱۰۵ سال بیشتر است، چرا که زمان رضا خان، معمولا شناسنامه ها را چند سال بعد از تولد بچه ها می گرفتند. آنطور که حاج سمیع به یاد دارد، شناسنامه اش در ۶ یا ۷ سالگی گرفته شد. راز این زندگی دور و دراز، یکی به دلیل نوع خاص تغذیه حاج یدالله بود که همواره از منابع طبیعی/ لبنی مثل شیر و ماست و سبزیجات استفاده می کرد و یکی هم عدم تعلق خاطرش به دنیا، در عین کار مداوم. از شهری و روستایی تا عشایر، هنوز هم حاج سمیع محبوب همگان است. رمز این علاقه به نوع سلوک حاج سمیع برمی گردد. حاج یدالله همواره با وضو بود و معروف است که برای وضو گرفتن، گاهی با تبر و چکش به جان یخ های منجمد بام ایران می افتاد، به این امید که یخ ها آب شوند. آن ایام پاییز و زمستان شهر کرد، اغلب شاهد دمای هوای منهای ۴۰ درجه بود. حاج یدالله تا آخر عمر، روزانه فقط ۴ ساعت خواب شبانه داشت و نیم ساعت خواب قیلوله. بسیار مراقب نماز شب بود. حاج سمیع اصلا از قرص و دارو استفاده نمی کرد و هرگز دچار بیماری های روزمره نشد. حافظه حاج سمیع اما زبانزد مردمان فرخ شهر بود. کافی بود برای پیرمرد، چیزی از دوران قدیم می گفتی، تا او با ریز جزئیات، همه را برایت مو به مو شرح دهد. خمس و زکاتش اصلا ترک نشد و همیشه وجوهات را سر وقت می داد. او به دلیل امانت داری، شده بود واسطه انتقال وجوهات از مردم به مراجع. یار امین امام جمعه شهید فرخ شهر بود و مشکل گشای کار مردم. قبل از انقلاب به دلیل سیاست «اصلاحات ارضی» بسیاری از زمین های حاج سمیع به یغما رفت، اما حاج سمیع در جواب عمال شاه می گفت: «زمین مرا گرفتید، اما دین مرا نمی توانید بگیرید». حاج سمیع تا پایان عمر، همیشه مهربان بود و هرگز دچار عوارض پیری نظیر کم حوصلگی و گوشه گیری نشد. این پیر با خدا، در دیار زیبای «لاله های واژگون»، لاله هایی ساخت که عمرشان دست خدا و خون خدا بود، نه آمد و شد بهار. یادش به خیر! آخر گفت و گو از حاج سمیع پرسیدم؛ «شما این همه شهید تقدیم انقلاب اسلامی کردی…» آمد وسط سئوالم که؛ خونی اگه شیرین تره، خون حسینه! بعد گریه کرد و گفت: من کربلا را می دانم! من روضه های قدیمی شنیده ام از کربلا! ۷ شهید من، همه با هم، اندازه علی اکبر امام حسین (ع) قطعه قطعه نشده اند!
به این مطلب امتیاز بدهید:
برچسب ها: فرخ شهر,قهفرخ,فرخشهر,مهندس عزت لله سمیع قهفرخی,شاعران فرخ شهر,بچه های هییت محبین فرخ شهر,شهداسمیع

