شاعران فرخ شهر
شاعران فرخ شهر، فرخ شهر، قهفرخ، فرخشهر، مهندس عزت لله سمیع قهفرخی، بچه های هییت محبین فرخ شهر، شهداسمیع، ، فرخ شهر، قهفرخ، فرخشهر، مهندس عزت لله سمیع قهفرخی، مدرسه سنایی

به گزارش فرهنگ نیوز، حسین قدیانی در وبلاگ قطعه 26 نوشت:

ارسال شده در ۳ آبان ۱۳۹۱ توسط حسین قدیانی 


قبل التحریر: «حاج یدالله سمیع» اهل فرخ شهر شهر کرد با یک قرن زندگی قرآنی، به روایتی صحیح، پدر ۷ شهید است؛ ۳ فرزند پسرش به نام های قدرت الله، عبدالله و ولی الله هر ۳ به شهادت رسیدند. حاج یدالله اما ۳ دختر هم داشت که همسر یکی شان یعنی سردار شهید غلامرضا کاووسی در قهقهه مستانه اش «عند ربهم یرزقون» شد. به این ۴ شهید، اضافه کنید حمید، سعید و بهرام زاهدی؛ نوه های دختری دیگر حاج یدالله را که با کمترین سن ممکن، جرعه نوش باده شهادت شدند. آری! پدربزرگ ۳ شهید، پدر ۳ شهید و پدر خانم شهید کاووسی بودن، یعنی حاج یدالله سمیع پدر ۷ شهید است. یادش به خیر! زمستان ۸۴ رفتم دیار «لاله های واژگون» تا گفت و گو کنم با پدر ۷ لاله باشکوه. محصولش در صفحه شهید ۲ شماره از هفته نامه «یالثارات الحسین (ع)» به تاریخ ۳ اسفند ۸۴ و ۱۰ اسفند ۸۴ منتشر شد، البته با اسم مستعار «علی اکبر بهشتی». آن ایام، خوب یادم هست حاج یدالله ۱۰۰ ساله بود، اما الان در جوار رحمت حق، هم نشین شهدایش است. در ادامه بازنشر مصاحبه قدیمی با این خانواده معزز را بی کم و کاست و عینا می خوانیم. 


   

نرسیده به شهر کرد، شهر کوچکی است به نام «فرخ شهر» که سالیانی نه چندان دور، قریه ای به نام های «قه فرخ» یا «قهوه فرخ» چسبیده به کوه بود. کوه «گردنه رخ». بعدها روستاییان فرخ شهری برای کشاورزی، قریه خود را تا دشت های اطراف امتداد دادند تا چندی دیگر روستای بزرگ شان را تبدیل به شهری کوچک نمایند. دین و آئین در این سرزمین چنان ریشه دار است که حتی زمان رضا خان، زنان این شهر نه فقط کشف حجاب نکردند، بلکه جملگی با چادر در معابر عمومی تردد می کردند. در سال های منتهی به انقلاب نیز اگر چه فرخ شهر فاصله ای دور و دراز با مرکز استان داشت، ولی با مبارزه چنان خو گرفته بود که امروزه شماری از شهدای این خطه را رادمردانی تشکیل می دهند که به دست عمال رژیم طاغوت به شهادت رسیدند. در دوران جنگ نیز چه بسیار که این شهر کوچک، مردان بزرگ خود را به جبهه ها فرستاد تا ثابت کند مردمان فرخ شهر، دین را نه در پستوهای راحت، که در عرصه های خطر مراقبت می کنند. مردانی نظیر شهیدان زاهدی، رجب پور، براتپور، کاووسی و… که اگر در شلمچه و فکه و طلائیه مردانه نمی جنگیدند، امروز ما را نه دینی مانده بود و نه زمینی و نه آئینی. فرخ شهر اما این روزها نیز شهری انقلابی و دینی است و در یک نمونه جالب نزدیک به ۴۰ پایگاه بسیج دارد. فرخ شهر، شهری به شدت سرد، چسبیده به بام ایران؛ شهر کرد است، ولی خون گرمی مردمان متدینش به حدی است که خیلی زود یخ های منجمد را آب می کند. برودت هوا در فرخ شهر گر چه حتی به ۳۰ تا ۴۰ درجه زیر صفر می رسد، اما این همه سرما در برابر گرما و محبت مردم این خطه، البته که چیزی نیست. کمی آن سو تر از فرخ شهر، گل هایی از دل خاک می روید به نام «لاله های واژگون» که دیدنش، بسیاری را از نقاط دور و نزدیک به این حوالی می کشاند. گذشته از لاله های واژگون، این منطقه را لاله های دیگری است. لاله هایی که محصول پاشیدن بذر معنویت در دل مردم این دیار است. از همان ها که در خانواده «حاج یدالله سمیع» نه یکی نه دو تا، بلکه هفت نمونه اش را می توان سراغ گرفت.


   

برای گفت و گو با حاج یدالله سمیع، نیازی به جست و جو برای پیدا کردن خانه ایشان نبود. نوه او «حسین کاووسی» که فرزند داماد شهید این خانواده است، در پایانه فرخ شهر به استقبال مان آمد تا پس از گذر از چند خیابان، وارد خانه حاج یدالله شویم. پیرمردی که ۱۰۰ سال از خدا عمر گرفته اما عمق و محتوای زندگی اش، خیلی بیشتر از طول و عرض این زندگی است. نشان به نشان قرنی، قرآنی زیستن. برای سهولت در امر گفت و گو و کسب اطلاعات مستند، حسین یکی از دوستان پدرش را نیز دعوت کرده بود تا ما را در جمع آوری خاطرات بهتر و دقیق تر یاری کند. قبل از اینکه با حاج یدالله در مهمان پذیر خانه ملاقات کنیم، در اتاقی دیگر، دوست و همرزم شهید کاووسی به معرفی کوتاهی از شهر فرخ شهر می پردازد و آنگاه خانواده شهیدان سمیع را اینگونه معرفی می کند؛

«حاج یدالله ۳ پسر داشت که همگی شهید شدند. قدرت الله، عبدالله و ولی الله. سه تا هم دختر دارند که همسر یکی شان یعنی سردار شهید غلامرضا کاووسی به شهادت می رسد. من با غلامرضا خیلی مانوس بودم. علاوه بر اینها ۳ تا از نوه های حاج آقا هم که سن زیادی نداشتند؛ یعنی حمید، سعید و بهرام زاهدی به شهادت می رسند. حالا شما فکرش را بکنید که این پیرمرد چقدر خوب و خدایی زندگی کرده که به چنین فیض عظیمی نائل شده». 

برادررزمنده از حاج سمیع برای مان می گوید؛

«حاجی دام داری ییلاق و قشلاق داشت و در قسمت های عشایرنشین گوسفندهایش را برای چرا می برد. ایشان از همان قدیم آدم معتقدی بود. خود من که بچه بودم، حاج سمیع را همیشه در مسجد می دیدم. یادم هست که ماه رمضان یا محرم، دام داری را تعطیل می کرد و برای عبادت و عزاداری به فرخ شهر می آمد و چون از نظر مالی هم دستش باز بود، اغلب برنامه ها به همت خود حاجی شکل می گرفت. به جرئت می توانم ادعا کنم که اگر حاج سمیع نبود، مساجدی مثل مسجد امام حسین (ع) یا مسجد جامع فرخ شهر هیچ وقت در برپایی مراسم های مختلف به این صورت موفق نمی شدند. حاج سمیع در همین مساجد با استعداد مادی و معنوی اش حلقه های قرائت قرآن تشکیل می داد. حالا جالب این جاست که حاج سمیع حتی درس مکتب را هم به آن حد نخوانده بود، اما گاهی در مساجد، یک ختم قرآن صبح برگزار می کرد، یک ختم قرآن شب. یعنی سمت یک معلم قرآن سنتی را برای فرخ شهر داشت. بعد از انقلاب هم گوسفندانش را فروخت و آمد در فرخ شهر ساکن شد. شما برای آنکه از سابقه پاک و درخشان حاج سمیع در ایام جوانی و میان سالی بیشتر بدانید، باید بروید میان پیرمردان دام دار عشایر این منطقه تا متوجه شوید برای حاج سمیع چقدر احترام قائل اند. تا آنجا که خود من می دانم حاجی حلال همه مشکلات این مردم  بود. چه از بعد مالی چه از ابعاد خانوادگی و… ایام انقلاب هم اگر عکس های آن زمان را نگاه کنید می فهمید که حاج سمیع جلودار اغلب راهپیمایی ها و تظاهرات ها بود. یک بار در زمان ریاست جمهوری رهبر انقلاب که حضرت آقا به فرخ شهر آمده بودند، حاج سمیع خدمت ایشان می رود و وقتی رهبر از حاج سمیع می پرسد که خانواده شما چند شهید تقدیم اسلام کرده اند، حاجی به زیبایی می گوید: ما ۱۱ نفر برای انقلاب اسلامی سرمایه گذاری کردیم! بعدها رهبر انقلاب در یک سخنرانی عمومی عنوان می کنند؛ من در فرخ شهر با پیرمردی روبرو شدم که شهدایش را سرمایه گذاری خود برای انقلاب می دانست. البته ناگفته نماند علاوه بر ۷ شهید خانواده حاج سمیع، این خانواده ۴ شهید دیگر هم تقدیم اسلام کرده اند که از نظر وابستگی خانوادگی، یک پله دورتر از این ۷ شهید هستند».


پس از سخنان برادر رزمنده، با راهنمایی حسین کاووسی به مهمان پذیر رفتیم. حاج سمیع که در گوشه ای نشسته بود، بر خلاف انتظار ما، به راحتی و بدون تکیه بر عصا بلند شد. چین و چروک صورت پیرمرد از آنجا که با نور جبین پیوند خورده بود، حکایت از یک قرن زندگی با عزت داشت. پیرمرد نوری در چهره داشت دیدنی. نور تمام بود حاج سمیع. عجیب نبود که از صلب او چندین لاله سرخ، سرخ تر از لاله های واژگون بیرون تراویده باشد. وقتی حاج سمیع را دیدم، فهمیدم آن شهدا را چنین پدری سزاست. پدر پیری که با گذشت ۱۰۰ سال از عمرش، همچنان از ایستادگی و مقاومت حرف می زند.

 صحبت های حاج سمیع را شاید بتوان نوشت، اما چهره نورانی و قامت استوارش را چگونه بنویسم که فقط باید می بودی و پیرمرد را از نزدیک می دیدی. چه لحنی داشت کلامش و چه برقی داشت دیدگانش. حیفم آمد چیزی از صحبت های پیرمرد کم کنم، حتی بسم الله اولش را. قشنگ ترین بسم الله همه عمرم بود که می شنیدم؛

«بسم الله الرحمن الرحیم. من از چند سال قبل از آنکه رضا خان با کودتای سوم اسفند سر کار بیاید یادم هست، تا قضایای مصدق و مدرس که آن ایام ۱۵ ساله بودم.

 خدمت تان عرض کنم همه هم و غم من در این ۱۰۰ سال زندگی این بوده که خدا را در هیچ کاری فراموش نکنم. گوسفند می چرانم، برای رضای خدا باشد، کار می کنم برای رضای خدا باشد، شهید هم می دهم برای رضای خدا باشد. اگر من پاک زندگی نمی کردم قدرت الله، عبدالله و ولی الله به شهادت نمی رسیدند. نطفه و نان باید پاک باشد تا بشود محصولش را برای اسلام و انقلاب و امام سرمایه گذاری کرد. بعضی ها سرمایه شان پول است، اما سرمایه من شهدایم هستند. همه افتخار من فرزندان شهیدم هستند. داماد شهیدم است. نوه های شهیدم هستند. من از صدقه سر این همه شهید است که آبرویی پیدا کرده ام. از برکت شهادت اینهاست که این همه عمر، بالا بوده سرم. شما اگر این همه راه، قدم رنجه کرده اید، به خاطر من پیرمرد نیست، به خاطر آن شهداست. و الا من کی هستم؟ تا آنجا که عقلم یاری کند و سواد داشته باشم و حافظه ام کمک کند، در خدمت شما هستم».

از حاج سمیع می خواهم از فرزند اولش شهید قدرت الله بگوید؛

«آهان قدرت الله… بچه خوبی بود. با خدا بود. خیلی مهربان بود. هیچ کاری را سر خود انجام نمی داد. اول از من اجازه می گرفت. احترامم را داشت. در کارها با من مشورت می کرد. همیشه وقتی با هم جایی می رفتیم، چند قدم عقب تر از من قدم برمی داشت. مدتی کارمند بانک شده بود. از کارش راضی بودند. هم همکاران و هم مردم. جنگ که شروع شد بنا کرد که؛ بابا! می خواهم بروم جبهه. گفتم: می خواهی مرا تنها بگذاری؟ گفت: پدر جان! مگر نمی دانی دشمن تا کجا جلو آمده؟ اگر جلویش را نگیریم، پس فردا خرم شهر که هیچ، همین فرخ شهر را هم می گیرد. من باید بروم انتقام خون شهدای کشورم را بگیرم. بعد هم رفت جبهه. چند ماه شد تا برگردد. برگشت و از جبهه حرف ها زد؛ پدر جان! اگر بدانی در منطقه، بچه ها چقدر مظلومانه دارند می جنگند، چقدر متواضع و دوست داشتنی اند، خودت هم می آیی جبهه! ناقلا می خواست پای من پیرمرد را هم با ۹۰ سال سن بکشاند جبهه! من که با آن سن و سال کاری از دستم برنمی آمد. بدتر، دست و پا گیر بودم! اما خیلی دوست داشتم مثل بچه هایم با دشمن بجنگم. همین هم شد! یک بار آفتابی شدم آن طرف ها!»

از تعجب مو به بدنم راست شده بود. جبهه کجا؟ پیرمرد ۹۰ ساله کجا؟ یاد کربلا افتادم و «حبیب بن مظاهر». صحابی سالخورده اباعبدالله. الحق که جنگ ما قطعه ای از کربلای حسین (ع) است. از طفل ۶ ماهه رزمنده داشتیم تا حاج یدالله سمیع. اما خداوند مقدر کرده بود حاج یدالله زنده بماند و از حضور رویایی اش در منطقه عملیاتی فاو برای ما ماجراها بگوید؛

«زمستان ۶۴ با عبدالله رفتیم اروند. آن زمان قدرت الله شهید شده بود، اما حتما خوشحال بود که مرا در جبهه می دید. من حتی رمز عملیات فاو را که فکر کنم اسمش والفجر بود (والفجر ۸) یادم هست. این آیه بود: «بسم الله الرحمن الرحیم. لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا. یا فاطمه الزهرا. یا فاطمه الزهرا». در این عملیات به خاطر دارم کارشناسان جنگی آمریکا شایع کرده بودند ایران در اروند شکست سختی می خورد، ولی یک هفته بعد از عملیات، سران آمریکا گفتند؛ در اروند از بس عراق ضعیف ظاهر شد و ایرانی ها دلیرانه جنگیدند که بعید نیست به جای تحمل تلفات بیشتر حاضر شوند بخش هایی از خاک شان را به ایران بدهند. من خیلی مفتخرم که در همین عملیات پایم به جبهه باز شد. نزدیک ۲ هفته ماندم در اروند. بچه بسیجی ها که مرا با آن سن و سال در اروند می دیدند، خیلی به قول معروف صفا می کردند. شوخی می کردند. روزی یکی شان آمد جلو و گفت: حاج آقا! من عصای شما. هر کجا خواستی بروی، بگو! گفتم: من عصا نمی خواهم. خندید! بعد هم عبدالله یک وسیله جور کرد و مرا بردند عقب. یادش به خیر! عبدالله هم بچه خوبی بود. چقدر دلم الان هوایش را کرده! عبدالله معلم بود. معلم مدرسه خیرآباد که بعدها شد به اسم خودش! من خیلی از عبدالله راضی بودم. در فاو، همه می گفتند؛ حاج سمیع! خوش به حالت. چه پسر خوبی داری. چقدر هوایت را دارد. من حالا افتخار می کنم سرمایه ام برای اسلام اینقدر محبوب بود بین دوستانش. در همان فاو، یک روز آمد و مرا بغل کرد و نزدیک یک ساعت همان بغلم، بنا کرد گریه کردن. گفتم: چرا همچین می کنی؟ گفت: به زودی دلم برایت تنگ می شود بابا! خدایی می لرزید شانه هایش. خیلی دوستم داشت عبدالله».

خبر شهادت اولاد… خبری است که حاج سمیع بارها و بارها شنیده است؛

«وقتی خبر شهادت بچه ها را می شنیدم، هیچ ناراحت نمی شدم. ناراحتی برای وقتی است که فرزند آدم در راهی نادرست بمیرد. خدا به هر کسی لیاقت شهادت نمی دهد. وقتی فرزندان من، داماد من و نوه هایم باعث آبروی من در هر ۲ دنیا شده اند، از چه باید ناراحت باشم؟ فقط یک مقدار فراق شان برای من سخت است که آن هم چند صباح بیشتر نیست. مگر چقدر دراز است این دنیا؟ همه زندگی ما آن طرف است. البته من خیلی هم این فراق را احساس نمی کنم. به خدا گاهی اتفاقاتی در زندگی ام می افتد که مطمئن می شوم هیچ کدام شان مرا فراموش نکرده اند. شهید از آن دنیا هم می تواند هوای پدر مادرش را داشته باشد. دست شهید باز است. این کمک کردن ها اصلا چیزی نیست برای شهید. جز این چیزها، خیلی خواب شهدایم را می بینم. خواب همه شان را. اغلب با هم اند و می بینم شان که در یک جایی شبیه باغ و گلزارند. 

یک بار خواب قدرت الله را دیدم که به من گفت: پدر! مبادا غصه ما را بخورید. باغی را نشانم داد و گفت: ما اینجا راحت راحت ایم. من آنقدر آنها را در لباس های تر و تمیز و در مکان های زیبا می بینم که در همان عالم خواب، از فرط خوشحالی گریه می کنم و با همین گریه ها از خواب بلند می شوم. اینکه آنها در آخرت به قول امام «عند ربهم یرزقون» اند، به خاطر زحماتی است که در این دنیا کشیده اند. مثلا داماد ما حاج غلامرضا آنقدر با معرفت بود که حساب نداشت. خیلی اندیشمند و فکور بود. خدا را شکر، پسرش هم الان همین طور است. خدا اگر غلامرضا را از ما گرفت، به جایش یک گل دیگر به ما داد. حسین در رفتار و کردار مو نمی زند با پدرش. شده عصای دستم. یا مثلا نوه هایم که شهید شدند، سنی نداشتند اما کارهایی می کردند که اصلا به سن شان نمی خورد. این ۳ نوه شهید من همگی از یک دخترم هستند. در همان بچگی سکنات شان مثل آدم بزرگ ها بود. همیشه می گفتند؛ ما باید برویم جبهه تا انتقام خون دایی های مان را بگیریم. عجله داریم، باید برویم. انگار برای شهادت مسابقه گذاشته بودند. هنوز ۴۰ یکی شان نشده، آن دیگری می رفت و هنوز چند ماه از شهادت یکی شان نگذشته، خبر شهادت دیگری را می آوردند. 

هر که در این خانه را زد، خبر شهادت یکی از اولاد مرا آورد… (حاج یدالله گریه می کند) هی خدا! نسیمی بودند که مدتی آمدند در زندگی ما و وزیدند و رفتند. قشنگ آمدند و قشنگ رفتند. می دانی الان دارم حسرت چه را می خورم؟ حسرت اینکه کاش جوان بودم و من هم به این شهدا می پیوستم».

از شهدای خانواده حاج سمیع اما هنوز برنگشته پیکر قدرت الله؛

«خواب قدرت الله را زیاد می بینم. اوایل امید داشتم زنده برگردد یا اسیر شده باشد، اما یک شب خوابم آمد و خبر شهادتش را به من داد و گفت: اینجا که هستیم، همه شهیدیم. همین طوری بهتر است. حیف قدرت الله بود که شهید نشود. پیکرش هم برنگشت، برنگشت! عیبی ندارد. این همه شهید ما پیکرشان برگشت، چه می شود مگر حالا یکی شان معلوم نباشد کجای مرز ایران و عراق آرام گرفته؟! شهید در هر صورت شهید است اما وقتی گمنام می شود، شهادت قشنگ تری است. اینجوری که نمی ماند؛ بالاخره یک روز می بینم پسرم را یا نه؟!»

از دستگیری صدام توسط آمریکایی ها خیلی نمی گذرد. کمتر از چند هفته. از حاج سمیع می پرسم؛ به عنوان پدر ۷ شهید، وقتی صدام را در آن وضع دیدی، چه حسی داشتی؟!

«صدام که دیگر آن برو بیای سابق را نداشت. شده بود یک لاشه متعفن. آنکه صدام را در اوج قدرت و شکوهش شکست داد، همین بچه های ما بودند. همین شهدا. همین بسیجی ها. این شهدای ملت ما بودند که صدام را در اوج کری خواندن هایش به غلط کردن انداختند. صدامی که غربی ها به دام انداختند، در برابر صدامی که بچه های ما در اروند پوزه اش را به خاک مالیدند، مثل مورچه بود در برابر شیر. من از زمان رضا خان توی سیاست ام. ملت ما به رهبری امام خمینی، صدامی را زمین گیر کرد که از طرف همه ابرقدرت ها حمایت می شد. وانگهی! اصلا صدام را چه کسی سر کار آورد؟ چه کشورهایی در جنگ پشت صدام بودند؟! حزب بعث عراق چگونه ساخته شد؟! چه کسی صدام را شیر کرد علیه ایران؟! این همه سلاح شیمیایی را کی به صدام داد؟! آمریکایی ها خودشان نمی فهمند، همه ملت ها را هم هالو فرض کرده اند. خجالت نمی کشند از این همه دروغ. من به عنوان پدر ۷ شهید، معتقدم روز دستگیری اصلی صدام آن روزی بود که خرمشهر آزاد شد. من آن روز خوشحالی ام را کردم!»   

حاج یدالله در جواب پرسش دیگر ما می گوید؛

«معمولا هر ۵ شنبه به گلزار شهدای فرخ شهر می روم. اگر مسئولین شهر برای هر برنامه و مراسمی، اول می آیند سراغ من، همه این احترام ها به خاطر این شهداست و من کوچک ترین کاری که می توانم بکنم رفتن سر مزار اینها و فاتحه خواندن است. به هر حال همه عمر من در همین گلزار شهدا گذشته. سر مزار هر شهیدم که بخواهم نیم ساعت بمانم، تقریبا می شود نصفی از روز ۵ شنبه. من در جوانی گله دار بودم. دام داری هم می کردم. وضعم خدا را صد هزار مرتبه شکر خیلی خوب بود. نه چشم کسی در مال من بود و نه مال کسی در اموال من. محصولات دام داری را اغلب میان مردم محروم تقسیم می کردم. دریغ نداشتم که به خلق الله کمک کنم. این شد که خدا به مال من مدام اضافه می کرد و برکت می داد. من در این ۱۰۰ سال عمر، زیاد غصه دنیا را نخوردم. حرص نزدم. عیب بعضی جوانان امروز این است که به جای کار، به فکر دنیا هستند. درست و خوب و باخدا که کار کنی، دنیا هم روی خود را به آدم نشان می دهد. بدون کار و با تنبلی، دنیا را به آدم نمی دهند. البته کاری که برای رضای خدا نباشد، اصلا سود ندارد. به ظاهر سودی هم داشته باشد، دوام نخواهد داشت و زود از بین می رود».

اما همسر حاج سمیع؟

«چند سال از فوت حاجیه خانم می گذرد. خیلی برایم همسر خوبی بود. خانه را چنان آرام و آماده کرده بود که من راحت می توانستم به کارهای بیرون برسم. حقا شیرزن بود و الکی نق نمی زد. بعد از شهادت هر کدام از بچه ها، آنکه بیش از همه به من دلداری می داد، او بود. او خیلی از من صبورتر بود، اما همیشه می گفت: من زودتر از تو به بچه ها ملحق می شوم. همین هم شد. کلا معتقدم نسبت به زمان مرگش، مرگ آگاهی داشت. آن روزی که رفت، کار نکرده ای در این دنیا نداشت».

حاج سمیع در ادامه حرف هایش اشاره می کند به حجت الاسلام عیسی توسلی، امام جمعه شهید فرخ شهر؛

«خدا شاد کند روح شهید توسلی را. اینکه من موفق شدم مسجد جامع را درست کنم، با تشویق ایشان بود. حاج عیسی بود که به همه ما اهمیت داشتن مسجد جامع را برای شهر متذکر می شد. خیلی از جوانان فرخ شهر را شهید توسلی اهل اسلام و انقلاب کرد. جوانانی را جذب مسجد کرد که سر به راه کردن شان بسیار سخت بود. خانه به خانه راه می افتاد و با این جوانان حرف می زد. عجیب حوصله داشت برای این کارها. جوانان فرخ شهر پروانه وار گردش می چرخیدند».

برادر رزمنده ای در تکمیل سخنان حاج سمیع می گوید؛


«شهید توسلی برای بازدید از جبهه های غرب روانه آن نواحی بود که توسط منافقین به شهادت رسید.  شما خودت این عکس را نگاه کن! سعی کن بفهمی چه حالی داشت، چه معنویتی داشت، چه صفایی داشت. رهبر که آن زمان رئیس جمهور بود به مناسبت شهادت شهید توسلی پیامی داد که یک جمله اش هنوز در خاطرم هست؛ «سلام و درود خدا به روان آن امام جمعه شهید باد که بلیغ ترین خطبه ها را با خون خود نگاشت». حاج سمیع و شهید توسلی خیلی با هم مانوس بودند. فرزندان حاج سمیع زودتر از شهید توسلی به شهادت رسیده بودند و برای همین حاج عیسی احترام ویژه ای برای حاج سمیع قائل بود و در هر برنامه ای حاج سمیع را مقدم می داشت. مسجد جامع فرخ شهر محصول همکاری و همدلی حاج سمیع با شهید توسلی بود که گنجایش بیش از ۵۰۰ نفر را دارد و به نسبت خودش مسجد خوب و مجهزی است. (در حین صحبت های برادر رزمنده درباره امام جمعه شهید فرخ شهر، حاج سمیع بنا می کند گریه کردن) حاج سمیع برای فرزندانش جز یک بار، اصلا گریه و زاری بلند نکرد، اما هر وقت اسم حاج عیسی می آید، به هم می ریزد. حاج یدالله زمانی ۲ تا از فرزندانش مفقود بودند که البته هنوز هم یکی شان یعنی قدرت الله مفقود است. یعنی ۲ شهید اول خانه ایشان تا چند وقت پیکر هیچ کدام شان برنگشته بود. یک روز چند تا از مفقودین را که پیکرشان پیدا شده بود، آوردند گلزار شهدای فرخ شهر. من یک دفعه دیدم حاج سمیع زد زیر گریه که؛ خدایا! لااقل یکی از شهدای مرا به من برگردان که بیایم اینجا و کنار مزارشان آرام بگیرم. خیلی نگذشت که خبر آوردند پیکر ولی لله پیدا شده. ولی الله را آوردند. من فکر می کردم روز خاکسپاری، حاج سمیع بنا می کند اشک ریختن، اما خدا شاهد است آن روز حاجی حتی یک قطره هم گریه نکرد. حتی خیلی خوشحال بود! خیلی آرام بود! و فقط خدا را شکر می کرد که به دعایش گوش داده. آن روز حاج عیسی متوجه حالات حاج سمیع شد و سعه صدر و تحمل معنی دار حاجی را ستود. یک روز حاج عیسی از حاج سمیع پرسید؛ چرا روز خاکسپاری ولی الله گریه نکردی؟ حاج سمیع گفت: اتفاقا خیلی بغض داشتم، خیلی اشک داشتم، اما دوست نداشتم دشمن با دیدن گریه های من خوشحال شود. این بود که از خدا خواستم به هیچ کدام از اشک هایم اجازه بیرون آمدن ندهد! خدا هم به خواسته ام گوش داد».

حاج سمیع اما اشک هایش را که برای حاج عیسی جاری شده بود، پاک می کند و اشاره می کند به یک قرآن قدیمی روی طاقچه؛

«من و این قرآن، یک قرن است که با هم ایم. مثل ۲ دوست صمیمی! سابق بر این، روزی ۱۰ جزء قرآن می خواندم، اما الان بیشتر از ۴ جزء نمی توانم. قرآن به وقت آدم برکت می دهد. زمان چوپانی می دیدم این برکت را عینا. مثلا خیلی ها می گویند؛ اگر جمعه برویم نماز جمعه، وقت مان برای فلان کار گرفته می شود! من اما تا به حال نماز جمعه ام ترک نشده و به همه کارهایم هم رسیده ام».

حسین نوه دختری حاج سمیع، فرزند سردار شهید غلامرضا کاووسی است؛

«حاج غلام فرمانده گردان یازهرا (س) بود. مهم ترین نکته درباره زندگی پدرم همان است که در وصیت نامه اش نوشت: «راه حق سختی ها دارد و سختی ها را عاشقان به جان می خرند». پدرم از آنجا که خود عاشق بود، سختی ها را به جان می خرید و پای دین حاضر به معامله با دشمن نبود. البته عموی من هم جزء شهداست. کلا مهم ترین عضو خانواده ما شهادت است و شهید. شهادت سعادت است، ما اما عادت کرده ایم به این سعادت. عموعلی مداح اهل بیت بود و محرم های فرخ شهر هنوز هم با نوحه های باقی مانده از او محزون می شود. در مورد ۳ پسرخاله شهیدم یعنی حمید، سعید و بهرام زاهدی باید بگویم حمید خطاط بود و دستی هم در نقاشی داشت. از حمید اهل هنر جمله زیبایی هست که می گوید؛ «زندگی برای دنیا پرستان زیباست، اما برای مردان خدا و آنان که ادعای مسلمانی دارند یک آزمایش است». سعید دیگر نوه شهید حاج آقاست که ۱۴ آبان ۶۱ در موسیان شهید شد. بهرام هم ۸ آذر در محور دهلاویه بستان به شهادت رسید».


برادر رزمنده ای از همرزمان شهید کاووسی از نحوه آشنایی خود با حاج غلام می گوید؛

«با حاج غلام توی راهپیمایی های پیش از انقلاب آشنا شدم. سال ۵۶ و به خصوص سال ۵۷ که در مساجد شهر عمدتا با هم بودیم. بعد از انقلاب، حاج غلام رفت سپاه و پاسدار شد و همه وقتش در جنگ گذشت. مرخصی هم که می آمد، می رفت پایگاه بسیج و رتق و فتق امور اعزام. من با حاج غلام خیلی دیر آشنا شدم اما خیلی زود از دستش دادم. از ایام منتهی به انقلاب یادم هست که در مبارزه با ضد انقلابی و افکار منحط، یک چهار محال بختیاری بود و یک حاج غلام. آن زمان در چهار محال، ضد انقلاب جو بدی علیه بچه مسلمان ها درست کرده بود. بر اساس اسناد موجود حاج غلام قهرمان مبارزه با این جریان بود، آنقدر که بارها و بارها توسط منافقین تهدید شد. چند بار هم کار به درگیری فیزیکی رسید. تصور گروهک ها این بود که سازماندهی نیروهای انقلابی با حاج غلام است و البته درست فکر می کردند! حاج غلام ۲ محور داشت در راه این سازماندهی. یکی مسجد و یکی بسیج. بسیج فرخ شهر هنوز هم دارد نان حاج غلام را می خورد. حاج غلام خانواده خوبی داشت. پدرش از معتمدین شهر بود و فردی معتقد و باسواد. حاج غلام البته پدربزرگ مبارزی هم داشت. خانه پدربزرگ حاج غلام محل اجتماع مردم فرخ شهر بود، چه قبل انقلاب، چه زمان جنگ. معلوم است که حاج غلام با این نیای آگاه و متعهد، چه پرورش اصیلی پیدا می کرد. او میان اخلاق اسلامی و روحیات انقلابی پیوند زده بود و شعارهایش سطحی نبود. اخلاص داشت و به شدت ساده زیست بود. خانه اش فقط ۱۵۰ متر داشت. در شهرهایی مثل فرخ شهر اغلب خانه ها مساحتی نزدیک به ۳۰۰ متر دارند با حیاطی بزرگ، اما حاج غلام با اینکه از نظر مالی متمکن بود، رفت توی یک منزل محقر زندگی کرد. الان آن خانه شده محل بسیج خواهران فرخ شهر. خانه ای کوچک که مساحت معنویتش خیلی بیشتر از ۱۵۰ متر است. خدا حتی به خانه مردان نیک روزگار هم برکت می دهد. خانه شهید کاووسی با خانه پدری من کمتر از ۵۰ متر فاصله داشت. (بغض می کند و می زند زیر گریه) یادش به خیر! یک بار توی کوچه حاج غلام را دیدم. بهش گفتم: کجا می روی؟ گفت: نفت مان تمام شده، دارم می روم نفت پیدا کنم. زن و بچه دارند یخ می زنند از سرما. حالا حاج غلام برای خودش فرمانده گردان بودها! یه جورایی شناخته شده ترین جوان فرخ شهر بود به لحاظ موقعیت شغلی و چه و چه. این حسین آقا هم تازه به دنیا آمده بود. اما چرا نفت شان تمام شده بود؟ من می دانم! هر وقت نفت زیادی در خانه داشتند، می رفت می داد به مستمندان شهر. آنقدر به آنها نفت می داد تا زن و بچه خودش در سرما بمانند. این است انقلابی ما. این است شهید ما. این است سپاهی ما. و الا شعار را که همه بلدند بدهند. خلاصه! به حاج غلام گفتم: برو از بچه های فلان صندوق انصار نفت بگیر. اصلا کارشان رسیدگی به خانواده رزمنده هاست. حالا حاج غلام خودش فرمانده بسیج فرخ شهر بود! جواب داد؛ من از آن صندوق نفت نمی گیرم. شاید بسیجی های دیگر از زن و بچه من محتاج تر باشند. به او گفتم: پس می خواهی چه کار کنی؟ گفت: می روم از مغازه ای، دکانی، جایی، برای همین امشب نفت پیدا می کنم، فردا هم خدا بزرگ است، پس فردا هم که عازم جبهه هستم و خانه و خانواده را باید بسپارم به خدا! بعد دستی زد به شانه ام و گفت: خدا از صندوق انصار فرخ شهر خیلی بزرگ تر است و بلد است خودش گرم کند فضای خانه ام را! به خدا عارف بود حاج غلام! الان این چیزها بیشتر شبیه افسانه است. و خیلی هم خریدار ندارد این حرف ها! تا از این حرف ها می زنی، کلی حدیث و آیه برایت می آورند در لزوم رسیدگی به زن و بچه! اول از طرف سپاه، بعد از طرف بسیج، به حاج غلام ماشین دادند، اما نگرفت! همیشه پیاده می آمد مسجد، چه از خانه و چه از محل کار. از ماشین بیت المال فقط وقت هایی استفاده می کرد که بچه های سپاه و بسیج هم بودند و جایی می خواستند بروند که ماشین نبود. از خودش یک ژیان مدل ۵۷ داشت که یه جورایی شده بود ماشین بیت المال. بیشتر دست سپاه و بسیج بود، تا خودش! الان طرف ۲ تا شعار انقلابی می دهد و ۲ تا راهپیمایی می آید، خودش را طلبکار می داند از انقلاب! در جبهه، حاج غلام فرمانده گروهان بود. بعدا شد معاون گردان. بعد هم فرمانده گردان. به حاج غلام هر وقت لباس فرماندهی دادند، نگرفت. نوعا لباس هایی که به ایشان می دادند، می داد به بچه های تدارکات و بهشان می گفت: این لباس را بده به فلان رزمنده، آن یکی را بده به بهمانی، وضع لباس های شان اصلا خوب نیست! می مرد برای بسیجی ها. خودش معمولی ترین لباس را می پوشید، لباس نو را می داد بچه های ملت. هنگام غذا می ایستاد بالای سر آشپز و تا مطمئن نمی شد که غذا به همه رسیده، لب به غذا نمی زد. در جبهه، یک بار هم به یاد ندارم شهید کاووسی نفر آخر غذا خوردن نباشد. به خدا یک بار هم به خاطر ندارم! اما خوب یادم هست که کوچک ترین ساک جبهه، برای ایشان بود. کمترین و ساده ترین لباس ها. حاج غلام تا زمانی که سپاه بود، هیچ چیز از سپاه نخواست. بهش پیشنهاد رسمی دادند که فرمانده سپاه استان شود، اما قبول نکرد. گفت: دوست دارم بسیجی باقی بمانم. ما الان چند تا نماینده مجلس داریم که این جورند؟! بعضی ها برای یک صندلی  بزرگ تر، حاضرند به جنگ انقلاب بروند! همین حاج غلام نماز شبش در جبهه ترک نمی شد. من نشانی شان را می دهم؛ برو یکی یکی از هم رزمانش بپرس!


حاج غلام در شاخ شمیران، عملیات والفجر ۱۰ زمستان ۶۶ شهید شد. در منطقه سر پل ذهاب با چند تا از بچه ها از چادر فرماندهی رفتند شناسایی و برگردند. من در سنگر نشسته بودم و بقیه بچه های کادر گردان خواب بودند که حاج غلام و بچه های شناسایی برگشتند. آن منطقه به خاطر چینش خاص کوه ها، اصلا امنیت نداشت. شهید کاووسی آمد و به من گفت: چرا برای اردوگاه، بچه های بیشتری را نگهبان نگذاشتی؟ گفتم: حالا الان ساعت یک و نیم شب است و همه خوابیده اند. نگهبان بماند برای فردا. دیدم رفت وضو گرفت و گفت: برو یک چای درست کن بخوریم! ایستاد برای نماز شب. بعد با هم چای خوردیم. من چشمانم سنگین شده بود، اما آن شب نمی دانم چرا بدخواب شده بودم. تا دم صبح، هر بار که از خواب بلند شدم، دیدم ایشان بیدار است. یا دارد نماز می خواند یا مراقب است که اگر اتفاقی افتاد، یکی بیدار باشد. حالا من پیک گردان بودم و حاج غلام فرمانده! همان شب، یکی از دفعاتی که از خواب پریدم، رفتم و با حاج غلام شروع کردم حرف زدن و شوخی کردن! گفتم: حاج غلام! من می خواهم توی این عملیات شهید شوم! جواب داد؛ اما من می خواهم آنقدر زنده بمانم و توی جنگ باشم که فقط چند روز مانده به پایان جنگ شهید شوم! بعد گفت: دوست دارم همه جنگ را باشم، اما بعد از جنگ را اصلا نبینم! همین که خواست جنگ تمام شود، خدا خودش لطف کند و مرا شهید کند! دوباره گفت: تو خبر از روزگار بعد از جنگ نداری! بعد جنگ، خیلی سخت می شود زندگی کردن و مسلمان ماندن و توی این راه تا آخرش ایستادگی کردن! به بهانه زندگی، خیلی ها دست از آرمان ها و جبهه و جنگ می کشند! (اشک های برادر مهری دوباره جاری می شود) همین هم شد! خودت برو ببین حاج غلام چه روزی به شهادت رسید. چند وقت قبل از قطعنامه! خوش به حالش! رفت و ندید روزگار بعد از جنگ را! پس دیگر به چه چیز می گویند مرگ آگاهی؟! شما با کسی که خیلی دوستش داری، چه جوری حرف می زنی؟ حاج غلام موقع نماز، آنقدر عاشقانه با خدا حرف می زد که نمی شد نگاهش نکنی! اون شب، خواب مرا، نماز شب زیبای شهید غلامرضا کاووسی آشفته کرد! یعنی یه نماز می گم، یه نماز می شنوی! یه شهید می گم، یه شهید می شنوی!»

حسین کاووسی: یه بابا می گم، یه بابا می شنوی…


  

نکاتی کوتاه از زندگی مرحوم حاج یدالله سمیع/ یک قرن زندگی قرآنی

حاج سمیع که زمان جوانی، گله دار و دامدار بود، به شدت رعایت حلال و حرام را می کرد. روغنی که می آورد، همه شهادت می دادند ناب ناب است و هیچ دخل و تصرفی ندارد. حاج سمیع ماه رمضان به کل کارش را رها می کرد و به کمک دیگر روزه داران، روزی ۲ بار در جلسات صبح و عصر مسجد، ختم قرآن می گرفت. مجری اکثر ادعیه های ماه رمضان در مساجد فرخ شهر، حاج سمیع بود که بر ادعیه های جوشن کبیر و جوشن صغیر و افتتاح و دعای سحر تسلط داشت. از بچه برادرهای حاج سمیع، چهار شهید تقدیم اسلام شده اند که با این حساب می توان عدد شهدای نزدیک این خانواده را از ۷ به ۱۱ ارتقا داد. عمر حاج سمیع که سال پیش به رحمت خدا پیوست، قطعا از عدد ۱۰۵ سال بیشتر است، چرا که زمان رضا خان، معمولا شناسنامه ها را چند سال بعد از تولد بچه ها می گرفتند. آنطور که حاج سمیع به یاد دارد، شناسنامه اش در ۶ یا ۷ سالگی گرفته شد. راز این زندگی دور و دراز، یکی به دلیل نوع خاص تغذیه حاج یدالله بود که همواره از منابع طبیعی/ لبنی مثل شیر و ماست و سبزیجات استفاده می کرد و یکی هم عدم تعلق خاطرش به دنیا، در عین کار مداوم. از شهری و روستایی تا عشایر، هنوز هم حاج سمیع محبوب همگان است. رمز این علاقه به نوع سلوک حاج سمیع برمی گردد. حاج یدالله همواره با وضو بود و معروف است که برای وضو گرفتن، گاهی با تبر و چکش به جان یخ های منجمد بام ایران می افتاد، به این امید که یخ ها آب شوند. آن ایام پاییز و زمستان شهر کرد، اغلب شاهد دمای هوای منهای ۴۰ درجه بود. حاج یدالله تا آخر عمر، روزانه فقط ۴ ساعت خواب شبانه داشت و نیم ساعت خواب قیلوله. بسیار مراقب نماز شب بود. حاج سمیع اصلا از قرص و دارو استفاده نمی کرد و هرگز دچار بیماری های روزمره نشد. حافظه حاج سمیع اما زبانزد مردمان فرخ شهر بود. کافی بود برای پیرمرد، چیزی از دوران قدیم می گفتی، تا او با ریز جزئیات، همه را برایت مو به مو شرح دهد. خمس و زکاتش اصلا ترک نشد و همیشه وجوهات را سر وقت می داد. او به دلیل امانت داری، شده بود واسطه انتقال وجوهات از مردم به مراجع. یار امین امام جمعه شهید فرخ شهر بود و مشکل گشای کار مردم. قبل از انقلاب به دلیل سیاست «اصلاحات ارضی» بسیاری از زمین های حاج سمیع به یغما رفت، اما حاج سمیع در جواب عمال شاه می گفت: «زمین مرا گرفتید، اما دین مرا نمی توانید بگیرید». حاج سمیع تا پایان عمر، همیشه مهربان بود و هرگز دچار عوارض پیری نظیر کم حوصلگی و گوشه گیری نشد. این پیر با خدا، در دیار زیبای «لاله های واژگون»، لاله هایی ساخت که عمرشان دست خدا و خون خدا بود، نه آمد و شد بهار. یادش به خیر! آخر گفت و گو از حاج سمیع پرسیدم؛ «شما این همه شهید تقدیم انقلاب اسلامی کردی…» آمد وسط سئوالم که؛ خونی اگه شیرین تره، خون حسینه! بعد گریه کرد و گفت: من کربلا را می دانم! من روضه های قدیمی شنیده ام از کربلا! ۷ شهید من، همه با هم، اندازه علی اکبر امام حسین (ع) قطعه قطعه نشده اند!




به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

ارسال در تاريخ 1392/11/15| توسط ezsamie | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید :777

تا اواسط دهه ی 1360 ه ش/1402ه ق/1981م  ،هنوز وقتی از فراز تپّه - کوه نسبتا مرتفع «قلاغارک(قلعه غارت)» به شهر «فرخ شهر (قهفرخ)» دروازه ی شمالی استان «چهارمحال و بختیاری» آرمیده در کنار دشتی سرسبز، نگاه می کردی ،درست در میانه ی بافت مسکونی اش مجموعه ایی سرسبز با درختانی بلند نظرت را جلب می کرد ،که دوست داشتی بدانی آن جا کجاست؟


پس به راه می افتادی تا پاسخی برای پرسشت  به دست آوری .

با گذر از  تقاطع «گاراژ(میدان معّلم امروزین)»،خیابان «شاهپور(امام کنونی ) »و پس از عبور از میدان «فلکه (انقلاب فعلی) » ، خیابان های«پهلوی(شهدا امروز) »و خیابان«حسین جوان بخت(بیست و دوّم بهمن فعلی)» واردمیدانکی می شدی که در سمت جنوب آن «کاخ قلعه ی بی بی آغا بیگم بختیاری( حوزه ی مقاومت بسیج امام حسین(ع) فرخ شهرامروزین)»و در جهت مشرقش عمارت  سابق «شهرداری » واقع بودند. در همین حال از طرف شمال صدای وصف طبیعت از سوی پرندگان گوناگون به خصوص کلاغ ها ی لانه گزیده در میان انبوه شاخه های درختان سربرآسمان سوده ی چنار ، سپیدار ودیگر درختان زینتی و مثمر باغی مصفّا پناه گرفته در میان دیوارهای خشت و گلی بلند ،که گذشت روزگار و بی توجّهی مفرط سرشان را ساییده ودچار خرابی کرده بود همه ی حواست را به خود جلب می کردتا بفهمی آنجا به قول مردم با صفای محل مجموعه بنای« مدرسه درختی» یا به گواهی تابلو اش دبستان «سنایی  شماره ی 37»است.

در سمت غربی  این باغ پنج هزار و دویست وسی و پنج متر مربعی در چوبی بسیار بزرگی با کوبه هایی بزرگ والبتّه با ادب کامل نشات گرفته از فرهنگ توجّه به مراجعین پشت در، در دونوع زنانه و مردانه اگرچه رنگ و رو رفته امّا هم چنان استوار وباوقار راه ورودرا عیان می ساخت.

با گذر از در و هشتی پشت آن،وارد محوطه ی مجموعه که می گردیدی در سمت راستت باغی چشم نوازوباروح قرار داشت که به شیوه ی باغ های کهن «ایرانی» دارای خیابان کشی های اصلی و فرعی بود.

آب  قنات «بُروی»با شتابی فراوان و صدایی جان بخش که در  دو طرف نهر بزرگش انواع درختان سر به فلک کشیده خودنمایی می کردند درست از وسط باغ می گذشت، تابعد از مشروب کردن اشجار کهن سالش به عنوان شریان اصلی زندگی مردم و بسیاری از باغات نزدیک «فرخ شهر(قهفرخ)» به سفرحیات بخش همیشگی چند صد ساله ی  خویش در سرتاسر آبادی ادامه دهد خود حکایت گر زیبایی های خاصی بود که پاکی ، زلالی  و طراوت بخشیش باید دیده می شد تا شنیده .

یادش به خیر باد ندای پرطنین همیشگی مدیران و معاونین دبستان که اوّلین تذّکرشان دراوّلین روز مهرماه ،روزبازگشایی مدارس، « نزدیک جوی آب نشوید» بیان گر پرآبی و شتاب آب این قنات برای جلابخشیدن به کام تشنگان بود.

 خیابان روبه روی در بزرگ ورودی  آن، به عمارتی با هفتصدوسی و پنج متر مربع زیربنا در میانه اش زیبا و کهن سال ،با ملات خشت وگل و رویه ی  آجری واگرچه رنگ و رو رفته، امّا  پابرجا وبر قرار می رساندت. بنایی چهار ایوانی ،با چهارپلّه کرسی بلندتر از حیاط  از دوسمت شمال و جنوب برای دسترسی که با ،اتاق های طاق ضربی پنج دری قرینه اش به  واردین خوش آمد می گفت.

نگهداری سقف کاربندی و کلاف کوبی شده ی ایوان  ها برعهده ی  بیست و شش عدد ستون چوبی زیبا با رویه و سرستون های تزئیینی گچی گذاشته شده بود تا اتاق ها ی با سقف های بلند عمارت راکه با درهای چوبی  منبت کاری  وفلز کوبی تزیین شده( و در انتهای بعضی از آنها پستوهایی برای نگهداری اشیا غیر ضرور و ضروری تعبیه  شده بود) از نفوذ باران های چپ پاییزی و آفتاب تند تابستانی در امان بدارند.

از هنگام احداث این مجموعه توسط «اسفندیارخان سرداراسعد اوّل بختیاری»در اواخر دوره ی «قاجاریه » جهت اقامت ونیز بهره مندی به عنوان بنای حکومتی ، حوادث تلخ و شیرین فراوانی در آن اتّفاق افتاده بودند که از آن جمله اقامت «ثریا اسفندیاری بختیاری» همسر دوّم «پهلوی دوّم» در روزگار کودکی تا نوجوانی در آن قابل ذکر می باشند.

با این همه پس از افول قدرت خوانین «بختیاری» این بنا از سوی ایشان ترک و استفاده ی چندانی از آن به عمل آورده نمی شد که همین موضوع باعث شد تا این مجموعه که به عنوان قلعه ی« عبدالکریم خان سالار ارفع بختیاری (عبدالکریم خان سرداریان)» شناخته می شد درسال 1324ه ش/1365ه ق/1945م با هدایت کدخدای وقت «آقا حسین جوان بخت قهفرخی» وهمراهی دیگرخیّرین ،معتمدین  ومردم محل از ورثه ی مالک به مبلغ هفت هزار تومان قیمت گذاری وخریداری شده و هزینه  ی مربوطه ، با گذاشتن یک ریال مالیات مستقیم محلّی بر روی کوپن های بیست ریالی دولتی قند و شکر جیره بندی شده درهنگامه ی  «جنگ جهانی دوّم» ،تامین و به نماینده ی اداره ی« فرهنگ چهارمحال و بختیاری »در «قهفرخ(فرخ شهر)» روان شاد« ابراهیم فرهنگ ( دبیراجلال) » تحویل گردد ،تا با انتقال دبستان «سنایی شماره ی 37فرخ شهر(قهفرخ)» [ و بعدهاصرفا « دبستان سنایی فرخ شهر(قهفرخ)»] به آن  که دیر زمانی بود درعمارت  فرسوده ی وقفی مرحوم «حاج علی مدنی قهفرخی» وبه جای دبستان ملّی «سعادت قهفرخ » راه اندازی شده بودفعّالیّت نماید.

اطراف اضلاع شمالی و جنوبی این مجموعه  تا نزدیکی دیوارها ،زمینی مسطح قرارداشت  که از بخش شمالی آن در آخر سال تحصیلی برای برگزاری امتحانات نهایی  شاگردان این مدرسه و دیگرمدارس شهر و از زمین جنوبی برای بازی  های گروهی در ساعات ورزش بهره گرفته می شد.

در واقع اینجا گوشه ایی از باغ بهشتی مثال کوچکی بود که بهشت یانش سال ها بود آموزگاران خوب فرشتگان خردسال نوآموزاین شهر شده بودندوهمین صفات ارزنده و پیوندهای ناگسستنی با طبیعتش بی شک باعث می شد تا در طی دهه های متمادی اولیای شاگردان به خاطر با صفا بودن این مجموعه فرزندانشان را به اصراردر این مدرسه ثبت نام نمایند،تا آنان باحضوردر قطعه  ای از بهشت وی زمین آموزش ببینند و پرورش یابند.

از سال1356ه ش/1398ه ق/1977م دانش آموزان دبستان «سنایی » از این مکان به «دبستان آصف [ قهفرخی]» انتقال  یافته  و ساختار آموزشی  - اداری آن به محل فعلی دبستان « شهید عبدالله سمیع قهفرخی» منتقل شد تا فضای «مدرسه درختی » به دبیرستان «دخترانه ی  پروین اعتصامی» که به تازگی از دبیرستان پسرانه ی « دانش» منتزع  و از سال 1360 ه ش/1402ه ق/1981م با عنوان «شهید مظلوم آیت الله دکتر [سیّد محمّد حسینی] بهشتی(در عرف محل دبیرستان شهید مظلوم)» معرفی گردید ،اختصاص یابد. اگرچه به مرور ایّام فضای معماری تاریخی آن در اثر عدم توجّه و رسیدگی مفرط مستهلک و در اثر ندانم کاری از میان برده شد و به جای آن همه درختان مصّفا و عمارت زیبا،حیاطی آسفالته وابنیه ایی بی روح ساخته شد، تا از آن همه زیبا یی که شاهد و ناظر شور آفرینی ها، مراسم، مسابقات ،آزمون ها و بسیاری دیگر از فعّالیّت های آموزشی و پرورشی بودند تنها عکسی و خاطراتی به یادگار ماند و بس ..............




به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

ارسال در تاريخ 1392/11/14| توسط ezsamie | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید :724

رسول نوروزيان

رسول نوروزیان قهفرخی در بهمن ماه 1363 در خانواده مذهبی در فرخ شهر دیده به جهان گشود .آموزش های ابتدائی را در دبستان شهدای این شهر با موفقیت پشت سرگذاشت و سال اول و دوم دبیرستان را در غیر انتفاعی  المهدی فرخ شهر و سال سوم و پیش دانشگاهی را در رازی و رهبر شهرکرد با موفقیت پشت سرگذاشت. نامبرده که هم اکنون دانشجوی سال آخر رشته مهندسی برق – الکترونیک دانشگاه شهرکرد می باشد که در سال نوآوری و شکوفائی موفق به کسب دو مدال نقره از مسابقات جهانی اختراعات ژنو در سال 2008 گردید.

گوشه ای از افتخارات :

1-      ارائه و پذیرش مقاله با عنوان  « اولین گام در گرفتن جایزه نوبل فیزیک » از علوم آکادمی فیزیک لهستان

2-      ابداع سیستم تحلیلگر تلسکوپ ها و عدسی های نوری – ثبت 100608

3-      طراحی و ساخت سپر ایرودینامیکی سه کاره محافظتی اتومبیل – برگزیده جشنواره جوان خوارزمی

4-      اختراع سیستم هوشمند هدایتگر موشک های زمین به زمین – ثبت 100609

5-      برگزیده دو دوره مسابقات رباتیک و ربوکاپ کشور در سال 84 و 85

6-      کسب عنوان شرکت کننده برتر در ششمین نمایشگاه اختراعات و دستاوردهای پژوهشی وزارت علومو دریافت لوح و نشان زرین از سومین فن بازار ملی ایران

7-      ارائه و پذیرش مقاله با عنوان کاربرد میکروکنترولر و ایده های جدید مرتبط با آن به پنجمین همایش فنی و مهندسی باشگاه پزوهشگران جوان کشور

8-      ابداع سیستم رطوبت سنج خاک به روش TDR برای اولین بار در کشور – ثبت

9-      اختراع سیستم هوشمند میکروب کش تن ماهی و کنسروها – ثبت

10-   اختراع سیستم هوشمد قالب سازی عینک و استخوان به کمک لیزر- دریافت مدال نقره از مسابقات جهانی اختراعات سوئیس

11-   طراحی و ساخت دستگاه جذب و بازیافت دود و مواد زائد شیمیائی حاصل کارکرد خودروهای دیزلی و کارخانجات به دوده صنعتی و جوهر پرینتر با خلوص  کربن فعال  %9/98 و دریافت مدال نقره در مسابقات جهانی اختراعات سوئیس .

12-   طراحی و ساخت ابزار سنجش سیستمهای تفاضلی خطی و غیرخطی به روش نوین LVDT – ثبت

13-   پذیرش از کنفرانس جهانی برق – الکترونیک انگلستان و حضور به عنوان سفیر علمی جمهوری اسلامی ایران و چاپ مقاله ISI از 28 اگوست تا 4 سپتامبر 200

آقای نوروزیان در حال حاضر مشغول به تکمیل ساخت 2 اختراع زیر که در زمینه مهندسی پزشکی و کاربردی در بیمارستان ها می باشد :

1-      دستگاه هوشمند تشخیص میزان فشار- گلوکز- پروتئین- باکتری های و ویروس های موجود در مایع مغزی نخاع برای اولین بار در جهان بصورت غیر تماسی.

2-  دستگاه هوشمند رگ یاب بدن .

درسال 1392اختراع وی بعنوان فناوری جدید وپیشرفته زیست محیطی درعرصه بین الملی در ثبت جهانی اختراعات درامریکا به نام جمهوری اسلامی ایران داشته است.

دكتر مهران جوانبخت

دکتر مهران جوانبخت در سال 1353 در فرخ شهر به دنیا آمده و تحصیلات خود را در مقاطع دبستان (شهید سمیع)، راهنمایی (شهید طالقانی) و دبیرستان (شهید صالحی) در این شهر به پایان رسانده است. ایشان به دلیل علاقه و تشویق معلم های خود در سال 1371 تحصیلات خود را در رشته شیمی محض در دانشگاه گیلان ادامه دادند و به دلیل ذوق، استعداد و پشتکار خود در سال 1375به عنوان دانشجوی نمونه دانشگاه گیلان و نفر سوم  المپیاد دانشجویی کشور انتخاب شدند و مدرک خود را در مقطع کارشناسی اخذ نمودند. در همین سال ایشان موفق شدند با کسب رتبه سوم کنکور کارشناسی ارشد تحصیلات خود را در رشته شیمی تجزیه در دانشگاه تهران ادامه دهند. ایشان در سال 1378 با ارائه دو مقاله در زمینه طراحی و ساخت حسگرهای شیمیایی در ژورنالهای معتبر آمریکا و هلند از رساله خود دفاع نمودند و در همین سال با کسب رتبه اول در آزمون دکتری شیمی دانشگاه تربیت مدرس پذیرفته شدند و رساله دکتری خود را زیر نظر آقای دکتر شمسی پور استاد برگزیده جهان اسلام شروع نمودند. چاپ و انتشار 14 مقاله در ژورنالهای معتبر بین المللی و 12 مقاله در مجامع علمی ملی بخشی از فعالیت نامبرده در طول چهار سال دوره دکتری است. ایشان در سال 1382 از رساله دکتری خود در زمینه طراحی و ساخت حسگرهای پیشرفته یون-گزین برای اندازه گیری برخی از یون های سمی و آمینو اسیدها با درجه عالی دفاع نمودند و به عنوان استادیار گروه شیمی دانشگاه پیام نور مشغول به کار شدند. دکتر مهران جوانبخت از سال 1385 تاکنون نیز به عنوان عضو هیأت علمی دانشگاه صنعتی امیرکبیر مشغول به تدریس و تحقیق می باشند.

برخی از فعالیت ها و موفقیت ها:

تالیف دو کتاب، با عنوان های "طیف بینی مادون قرمز: اصول و کاربرد"، انتشارات دانشگاه تهران و "الکتروشیمی صنعتی"، انتشارات دانشگاه پیام نور.راهنمایی و مشاوره 15پایان نامه دانشجوی کارشناسی ارشد و دکتری از دانشگاه های امیرکبیر، تربیت معلم، پیام نور و دانشگاه آزاد اسلامیچاپ بیش از 30 مقاله در ژورنالهای معتبر بین المللی ISI در کشورهای آمریکا، هلند، ژاپن و کره جنوبیارائه 27 مقاله در کنفرانس های بین المللی در کشورهای کانادا، ایتالیا، سنگاپور و امارات متحده عربی در زمینه کاربرد پلیمرها در جداسازی و اندازه گیری های محیط زیستی و داروییارائه 30 مقاله در کنفرانس های ملیداور 4 ژورنال تخصصی بین المللیدارنده برترین مقاله (Top Paper) ایرانی در شاخه مهندسی از نظر تعداد ارجاعات در طی 10 سال گذشته ( براساس گزارش موسسه بین المللی اطلاعات علمی   (ISIدریافت لوح تقدیر به عنوان پ‍‍ژوهشگر برگزيده وزارت علوم، تحقيقات و فناوري (سال 1383)دانشمند بین المللی پراستناد در رشته مهندسی بر اساس موسسه بین المللی اطلاعات علمی (ISI) (از سال 1386 تاکنون)دریافت لوح تقدیر به عنوان جوانترین دانشمند بین المللی ایرانی در سال 1387دریافت لوح تقدیر به عنوان چهره نوآور و علمی در اولین جشن نکوداشت چهره های نوآور شهر تهران (مرداد 1387)

برخی از طرحهاي انجام شده:

طرح اندازه گيري و شناسايي گازهاي خوراك پتروشيمي مارون برای اولین بار در کشور (روزنامه های جمهوری اسلامی و ابرار اقتصادی، پنج شنبه 5 مهر 1380).طرح اندازه گيري و شناسايي مقادير جيوه و ارسنيك گازهاي منطقه بيد بلند و آغاجری (1382).طراحی حسگری برای کنترل یونهای فلزی سمی (روزنامه جمهوری اسلامی، یکشنبه 20 خرداد 1386؛ روزنامه جام جم، شنبه 2 تیر 1386).طراحی و ساخت حسگرهایی برای یون های مس، نقره، جیوه و سریم با استفاده از ترکیبات نانومتخلخل برای اولین بار در دنیا.ساخت الکترودهای کربنی برای اندازه گیری داروهای سیتریزین و هیدروکسیزین در قرص ها و سیالهای فیزیولوژیکی با استفاده از پلیمر های قالب مولکولی  برای اولین بار در دنیا.طرح مشترک "تهیه داربست مولکولی مورد استفاده در مهندسی پزشکی" با موسسه رویان (اختراع).طرح تولید کود سوپرفسفات ساده (صنعتی).

دکترسیدابراهیم موسوی قهفرخی

·         دكتر مروتي همچنين با معرفي اجمالي دكتر موسوي قهفرخي، گفت: ايشان هم اكنون مدير گروه فيزيك وداراي ph.D فيزيك  هستند كه به عنوان استاد نمونه مشاور شاهد و ايثارگر نيز انتخاب شده‌اند.

·         رئيس دانشگاه شهيد چمران اهواز خدمت به دانشجويان شاهد و ايثارگر را توفيق الهي دانست و براي دكتر موسوي قهفرخي موفقيت در انجام وظايف محوله را آرزو كرد.

در پايان، با اهداي لوح سپاس به مهندس چكشيان، حكم انتصاب دكتر موسوي قهفرخي به سمت مدير امور شاهد و ايثارگر دانشگاه شهيد چمران اهواز توسط دكتر مروتي به آنها اعطا شد.

دانشگاه‌ شهرکرد:حسن‌ شاهقليان قهفرخی‌

شهرکرد- دانشگاه شهرکرد- دانشکده علوم- گروه رياضی

نام کتاب : نصاب ترکی قشقایی به فارسی
نویسنده:میرزا محمد قلی ابن محمد رضا قهفرخی متخلص به فقیردر عهد فتحعلی شاه قاجار
مقدمه و تصحیح:دکتر حسین محمد زاده صدیق و منیژه شیر محمدی
سال نشر ۱۳۸۸تهران انتشارات تکدرخت




به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

ارسال در تاريخ 1392/11/14| توسط ezsamie | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید :622

== شاعران فرخ شهر == 
===سیدقدرت‌الله هاتفی قهفرخی=== 
نام پدر: سیدعلی 
تولد و وفات: (۱۳۰۰ - ... ) شمسی 
شهرت علمی و فرهنگی: روزنامه‌نگار و شاعر 
در اوایل جوانی به تحصیل علوم و فضائل پرداخت. در ۱۳۳۱ش روزنامهٔ "هاتف اصفهان" را منتشر نمود. وی همچنین از اعضاء انجمن ادبی پروانه و کمال می‌باشد. از دیگر آثار وی: "دیوان‌"شعر. 
[[http://vista.ir/mail]] 


===میرزا قربانعلی ثابت=== 
  
شعری با صنعت زشت و زیبا از '''میرزا قربانعلی ثابت ''' 
  
  
ای آن که می‌دهی تو به هر کس به رایگان / سیم و زر و کرم همه از بهر مردمان 
  
دادی آگه گه و بیگه که پاره شد / بس سفره‌ها زکثرت نعمت به مردمان 
  
خواهم که تو بخوابی و من بر درت نهم / سر را به روی دست چو سگ اندر آستان 
  
خواهم به دست گیرم و اندر پی ات روم / در رزمگاه، تیغ، پی دفع دشمنان 
  
هر بار که بینمت شودم راست همچو تیر / از شوق روی تو قد خم گشته چون کمان 
  
ثابت! چو فرصت است بر آر و بر او بکن / از سینه آه سرد و دعا با دوصد زبان 
* [http://www.shere-nab.blogfa.com] 
===مقبل===                                                 
(830 -910 هجری قمری) 
  
ملا محمد متخلص به مقبل اولین شاعر  فرخ شهر و چهار محال وبختیاری است. وی در اواخر عصر تیموری و اوایل دوره صفوی می زیسته است. 
  
از این شاعر گرانقدر تنها یک شعر که در آن به مدح امام حسین (ع) پرداخته، باقی مانده است. 
  
===سالک=== 
(1100- 1200هجری قمری) 
  
ملا محمد صادق متخلص به سالک، در زمان نادر شاه افشار و مدیحه سرای یکی از سرداران معروف وی به نام محبعلی بیک بوده است.سالک علاوه بر هنر شاعری در خوشنویسی و نگارش خط نسخ مهارتی شایان توجه داشته است. 
  
===حبیب === 
(وفات 1200هجری قمری) 
  
حاج محمد قلی معروف به حاج ملا آقا بابا و متخلص به حبیب، مکتب دار شهر قهفرخ بود که به تعلیم اطفال می پرداخت، حبیب به فارسی و عربی  شعر می سروده و نصابی از واژه های ترکی برای آموزش این زبان به کودکان تنظیم کرده است. 
  
===حداد === 
(1130-1178  هجری قمری) 
  
نام وی استاد عبدالله و پیشه اش آهنگری بود و بدین سبب در شعر "حداد" تخلص می کرد. وی در فن طبابت نیز صاحب مهارت بوده است. 
  
===سرحدی=== 
(1196-1255هجری قمری) 
  
حیدر علی ملقب به آقا بابا و محمد مفیذ، متخلص به سرحدی از شاعران خوش طبع و شیرین سخن قهفرخ است. پدر حیدر علی از طایفه اسوند بختیاری و مادرش خواهر میرزا عبدالطیف متخلص به لطیفی و نوه ملا صادق (متخلص به سالک)، که هردو از دانش ریاضیات و هنر شاعری بهرمند بوده اند. پدر حیدر علی وی را برای تعلیم به استاد مکتب خانه ای سپرد. 
  
حیدر علی ظرف مدت سه سال، خواندن و نوشتن برخی فنون ادبی را فرا می گیرد و سپس همراه دائی خود لطیفی، به اصفهان رفت و همان  جا ادامه تحصیل داد. از آنجا که صاحب ذوق و دارای طبعی لطیف بود و به سرودن شعر علاقه داشت، به  فرا گیری علم عروض و قواعد شعر پرداخت. 
  
وی پس از 15سال برای مرگ پدر به زادگاهش قهفرخ بازگشت و در آنجا سکنی می گزیند. با دختر یکی از بزرگان محل ازدواج می کند ودر سن 30سالگی صاحب پسری می شود. دوازده سال بعد این کودک خردسال که بسیار عزیز و مورد علاقه پدر بود، از دنیا می رود. مرگ فرزند و داغ او بر سرحدی بسیار ناگوار و دشوار می شود به گونه ای که مدت ها به سوگواری می پردازد و به یاد او بسیار می گرید. 
  
پس از آن سرحدی که دیگر یارای ماندن در خانه و آبادی را ندارد در کوه رخ ساکن می شود و راهداری گردنه رخ را بر عهده می گیرد و از این طرق امرار معاش می کند. 
  
سرحدی در سن پنجاه و یک سالگی به اصفهان عزیمت می کند و در همان جا دار فانی را وداع می گوید. 
استاد مرحوم،وحید دستگیری او را بهترین شاعر دو قرن اخیر در چهار محال دانسته است.وبرمبنای تذکره‌"مخزن الدور"که در سایر مآخذ هم نقل شده است  علاوه بر علوم ادبی،زبان عربی و زبان‌ پهلوی را بخوبی میدانست‌ ودر اصفهان نزد حاج محمد خان صدر اصفهانی(حاکم) 
  
  
===صفائی=== 
(1272-1302 هجری قمری) 
  
میرزا احمد متخلص به صفایی شاعری نکته سنج، که دل به دلدار باخت و شعرش را درآرزوی وصل یار سرود. وی سالکی و عاشقی است شیفته جمال محبوب بی همتا که شعرش همه شِکوه از فراق یار دارد و از زاهد نمایان ریاکار بیزاری می جوید. اشعار صفایی مزین به انواع  آرایه های لفظی و معنوی و حاکی از لطافت و روانی طبع دارد. 
  
===آصف === 
(1273-1339 هجری قمری) 
  
میرزا محمد معروف به کربلائی میرزا متخلص به آصف از شاعران و عرفای نامدار و مشهور فرخ شهر است. وی که به رموز و فنون شعر آگاهی و تسلط داشته است از شعرای بزرگ و توانای چهارمحال و از مفاخر ارزنده و مداح اهل بیت (ع) در این دیار به شمار می رود. وی از راه زراعت و بقالی امرار معاش می کرد. 
  
منظومه ای به نام سروش و دیوانی بر چندین هزار بیت شعر در قالب های غزل، قصیده و قطعه از آصف بر جای مانده است که بسیاری از این اشعار در مدح و رثای اهل بیت (ع) است.
  
سروش نامه آصف در سال 1378 توسط حاج منصور قادری و به اهتمام و تصحیح آقای سعید کیان پور به زیور طبع آراسته شد و توسط انتشارات آصف مجموعه غزلیات با نام "درد عشق" و مرثیه و مدایح ائمه و بالاخص امام حسین (ع) با نام "اشک افق" به چاپ رسید. 
 

در سال 1296  هجری شمسی سیل فرخ شهر را فرا می گیرد و تلفات جانی و خسارات مالی فراوانی از جمله آثار مکتوب و دست نوشته های آصف را بر جای می گذارد.

آصف و ماجرای مدرسه رفتنش

معروف است که روزی آصف قهفرخی به مکتبی وارد شد ،چون  خواست از مکتب  خارج شود کفش هایش را برده بودند؛ پس این دوبیت را بر درِ مکتبخانه نوشت و رفت:

انصاف بنای مذهب و آیین است

کفری که به انصاف گراید دین است

در مدرسه نعلین مرا دزدیدند

پاداش خرابات نرفتن این است

  ===وامق=== 
  
نام او ابوالقاسم فرزند ابراهیم و برادر میرزا محمد آصف است. 
  
وامق بر خلاف آصف حتی سواد خواندن و نوشتن هم نداشت و مکتب، معلم ندیده بود، اما استعدادی سرشار در سرودن شعر داشتند. 
  
وی اشعار زیادی سروده که برخی از آنها سینه به سینه نقل شده و به دلیل مکتوب نبودن آن ها، بسیاری از اشعارش از بین رفته است. 
  
===مطبوع=== 
(1380- 1345 هجری قمری) 
  
مرحوم عبدالغنی متخلص به مطبوع در مکاتب مرسوم قدیم ادبیات فارسی، عربی و علوم دینی را فرا گرفت. 
  
وی در ادبیات عربی تسلطی چشمگیر داشت. ذوق سرشار و طبع روان مطبوع اشعار نغزی پدید آورد که مورد پسند خاص و عام قرار گرفته است و به سبب ارادت خاص وی به خاندان اهل بیت (ع)، بیشتر اشعارش در مدح و رثای معصومین (ع) و سایر موضوعات مذهبی است. دیوان اشعار مطبوع نزد بازماندگان وی موجود است. 
  
===دانش=== 
(1300- 1339  هجری قمری) 
  
میرزا محمد متخلص به دانش از شاگردان حوزه ی درس میرزا ابوطالب برجیس بود. وی همچنین در نگارش خطوط شکسته و نستعلیق مهارت داشت. دانش، فردی متدین و دل به معشوق بسته و بریده از علایق مادی و رنجور از فراق و هجر روی یار و عندلیبی در بوستان پروردگار همچون استاد روحانیش شعر و دین و محراب نماز را با هم در آمیخته و عشق حقیقی را محور تفکر و شعرش قرار داده است. 
  
===رفیعی=== 
(1316 - 1371هجری قمری) 
  
محمد جواد فرزند ابوالقاسم از شعرای خوش قریحه و توانای قهفرخ است وبه شغل زراعت اشتغال داشت.که اشعار بسیاری، از جمله؛ بحر طویلی (مخمسی)که در آن نام کلیه شعرای قهفرخ (32نفر)را به نظم در آورده است. 
  
مرحوم رفیعی مردی متواضع، حلیم، بردبار، صادق و دارای صراحت بیان بود. او نیز عاشقی شوریده و محو جمال معشوق ازلی اشعارش مشحون از سوز هجر یار خدای سبحان است. 
محمدجواد رفیعی قهفرخی اصفهانی 
  
  
===شیوا=== 
(تولد 1278 هجری شمسی) 
  
مرحوم سید حسین شجره فرزند سید عبدالرسول اصفهانی از اعضای انجمن ادبی شیوا بوده است. وی ادیبی توانا وسخن سرایی صاحب فضل بود که اشعاری خیال انگیز و لطیف سروده است. سید حسین شجره مدتی در قهفرخ به تعلیم کودکان مشغول بود و بعد راهی اصفهان و سپس تهران شد. از مرحوم شجره چند کتاب با عناوین "تحقیق در احوال و رباعیات خیام"، "روانشناسی امروز"، "شخصیت مولوی" و ... برجای مانده است. 
  
===امامی=== 
(1280-1347هجری شمسی) 
سید کمال الدین امامی فرزند سید علی اکبر در شعر "امامی" تخلص داشت. وی مدتی شهردار فرخ شهر بود. آن گونه که از اشعارش هویداست مخالف ظلم و ستمگری بود و طبعی لطیف و روحیه ای ظریف داشت. دیوانی از اشعارش نزد فرزندان آن مرحوم موجود است. در شعر امامی اشارات عرفانی فراوانی به چشم می خورد.در سن 67 سالگی از دنیا رفت و در فرخشهر به خاک سپرده شد. شغل او کشاورزی واشعاری شامل [[قصیده]]، [[رباعی]] است. 
برگرفته از کتاب: اثرآفرینان (جلد اول-ششم)منابع زندگینامه: تذكره‏ى شعراى معاصر اصفهان (62)، فرهنگ سخنوران (87)   [[رده:انجمن پارسیان]] 
  
===فرزانه=== 
(وفات 1350هجری شمسی ) 
  
سید محمد فرزانه فرزند سید حسین، تحصیلات مقدماتی را در قهفرخ گذراند و مدتی نیز در اصفهان به کسب علم پرداخت. در سال 1339هجری قمری با تأسیس مدرسه و انجمن ادبی سعادت در قهفرخ که اولین مدرسه دولتی بود که به نام موسس نام گذاری می شد و سی و نهمین مدرسه در ایران محسوب می  شد، تدریس کرد و از زمان تأسیس مدرسه دولتی سنایی (سال 1307هجری شمسی) نیز حدود 40 سال در خدمت فرهنگ بود. 
  
===شایق=== 
  
مرحوم محمود شایق از شعرای متأخر فرخ شهر، که در دهه گذشته بدرود حیات گفت. وی در اواخر عمر پیرمردی لاغر اندام و سپید موی بود که به شغل ساعت سازی اشتغال داشت. اشعاری که از مرحوم شایق باقی مانده است بیشتر در رثای امام حسین (ع) و شهیدان کربلا و گویای اخلاص و ارادت وی به ساحت مقدس ائمه اطهار است. 
  
کیوان ( 1293هجری قمری) 
===محمودشفیعی=== 
محمود شفیعی فرزند هاشم در قهفرخ دیده به جهان گشود. وی یکی از شاگردان مبرز مرحوم حجه الاسلام ادیب نامور اولین موسس انجمن شعر و ادب میرزا ابوطالب برجیس بود. 
  
وی پس از طی تحصیلات ابتدائی و متوسطه و گذراندن خدمت سربازی در تهران سکنی گزید و تحصیلات خود را در رشته حقوق ادامه داد. سپس در زمینه ادبیات به تحصیل پرداخت و به درجه دکترای ادبیات فارسی نائل شد. مرحوم دکتر شفیعی که در شعر "کیوان" تخلص می کرد از اوان عمر به سرودن شعر علاقه داشت و اشعار خود را در محضر میرزا ابوطالب برجیس ارائه و اصلاح می  کرد. 
  
از مرحوم دکتر شفیعی اشعار بسیار و چند اثر مکتوب از جمله کتابی به نام "شاهنامه و دستور" به جای مانده است که به عنوان کتاب سال 1345 شناخته شده است. 
===مطبوع=== 
مرحوم عبدالغنی قهفرخی متخلص به مطبوع ( ۱۳۵۰ – ۱۲۷۸ هجری قمری ) در سال ۱۲۷۸ قمری در قهفرخ ( فرخ شهر ) به دنیا آمد . وی که از شعرای بزرگ فرخ شهر است دارای زوق سرشار و طبعی دلپسند و مردی وارسته ، متدین و با ایمان بود ، نمونه غزل ذیل از آثار آن مرحوم است : 
آن ماه پیکری که دل من به دام اوست          در ملک حسن سکه شاهی به نام اوست 
بر هر دهان که می نگرم پر ز وصف اوست          از هر زبان که می شنوم ذکر نام اوست 
از یک کلام ، زنده دوصد مرده می کند          گویی دم مسیح به ضمن کلام اوست 
جانم به لب برآمد و کامم روا نشد          ناکام بودن من ناکام کام اوست 
مطبوع اگر که جان دهدش نیست منتی 
کاین جان عاریت به تن خسته وام اوست 
  
===هجران=== 
استاد محمّد امینِ بنّـا متخلص به « هجران » به سال1097 شمسی ( 1139 قمری) در قهفرخ همان فرخ شهر کنونی  ( از توابع چهارمحال و بختیاری )،  زاده شده است. از نامش بر می آید که معمار و بنا بوده است و سرشار از ذوق ادبی. 
از اندک آثاری که از او بر جای مانده است کمالِ شیوایی و سخنوری او را می توان یافت. هجران با شاعرانِ بزرگی چون  « آصف قهفرخی» ، « حدّاد قهفرخی »، «سالک قهفرخی» هم روزگار بوده است. این شاعرِ سخنور و ادیب در سن پنجاه سالگی، به سال1148 شمسی ( 1189 قمری) در زادگاهش بدرود حیات گفته است. 
از غزل های مشهور او غزلِ زیر است که در استقبال از غزلِ حافظ( خوشا شیراز و وضعِ بی مثالش ...) ، در توصیفِ زادگاهش ـ قهفرخ ـ به شیوایی هرچه تمام تر سروده است : 
خوشا قهفرخ و اهل کمالش 
که جان بخشد دمِ اربابِ حالش 
بَرِ آن مردمِ دانا زِ دانش 
که زد لاف و ندادند انفعالش؟ 
فَلاطون گر کند آنجا گذاری 
بیاموزد کمال از بی کمالش 
زهی! آن گندمِ آدم فریبش 
به! از آبِ قناتِ بی مثالش 
شود پیری مبدل بر جوانی 
بهار از گردشِ دشت و جِبالش 
عجب دشتی که رسمِ دلربایی 
گرفته چشمِ خوبان از غزالش 
خصوصاً « چَفـت » آن کوهی که باشد 
فلک سنگی به دامانِ تِلالش 
« اگر از چشمه ی « ریزآب » نوشی 
نجویی عشقِ لیلی و وصالش »* 
صفای باغِ جنت در زمینش 
شمیمِ نافه ی آهو، شِـمالش 
کمندِ پر خمِ بامِ سپـهر است 
رهِ «گُل درّه » ی جنّت مثالش 
زند گردون اگر لافِ بلندی 
کند کوهِ « کمانه » پای مالش 
چو غم گیرد گریبانِ تو هجران 
توان کردن در آن صحرا زوالش 
  
*  پی نوشت: یادش بخیر شاهنامه خوان معروف ،زنده یاد «  یحیی محبت » این بیت را 
روزی (حدود  سال ۷۵ ) برای نگارنده  خواند که در مجموعه های حاضر نیست. 
یا این غزل عاشقانه ی زیبا و بدیع که سرشار از آرایه های ادبی ست و  ترکیب های بدیعی چون « به سر افتادن »( با سه معنی متفاوت ) ، « نظر کرده »  و «  از نظر افتادن » را ادیبانه آورده است  و لذتِ خواندنش را ماندگار کرده است : 
تا از غمِ عشقِ تو به جانم شرر افتاد 
آتش ز دلِ من به همه خشک و تر افتاد 
روزی که زِ ابرو به رُخَـت تیر نهادی 
آن روز مرا شوقِ شهادت به سر افتاد 
گر من ز سرِ کوی تو از پای فُتادم 
آن کس که مرا کرد ملامت به سر افتاد 
هر مرغِ دلی هست به دامِ تو گرفتار 
از چیست که مرغِ تو به دامِ دگر افتاد

« هجران » که نظر کرده ی آن چشمِ سیه بود

در کوی تو بس آمد و رفت از نظر افتاد

==دانشور==

دانشور بختیاری،ابوالفتح(ملیت ایرانی قرن 14)

شاعر،متخلص به دانشور.وی در مکتبهای قدیم درس خواندوساکن قهفرخبود.دانشوربه امورزراعی اشتغال داشت .

گاهی شعرنیز می سرودازاست :

دانشوراز رفیقان هرگز وفاندیده        یارب بده وفایی یاران بی وفا را

برگرفته از کتاب :اثرآفرینان (جلداول ششم)

منابع زندگینامه:تذکرهی شعرای معاصراصفهان

 شاعران معاصر 
  
غضنفر برزگر قهفرخی 
  
غضنفر برزگر قهفرخی یکی از شاعران به نام شهر فرخ شهر است که متولد 1330 و دارای میزان تحصیلات فوق دیپلم است. 
برگزیده پانزدهمین جشنواره شعر کشور (تهران)، ششمین جشنواره بین المللی شعر فجر استان اصفهان، دو سال پرسش مهر و ... از عناوین کسب شده این شاعر در جشنواره های ملی وکشوری است. 
  
تاسیس انجمن شعر و ادب آصف در سال 67 از اقدامات وی در حوزه شعر است. 
  
مجموعه غزل، مجموعه مثنوی و قصیده، روایت عاشورا، تضمین گل با خار، قهفرخ تاریخ، یادداشتها و برداشتها از آثار در دست چاپ و چاپ شده این شاعر است. 
پریسا جعفری قهفرخی 
پریسا جعفری یکی  از شاعران توانمند جوان این شهر است که متولد سال 1368 است  و دانشجوی کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی است. 
  
وی دارای افزون بر35 مقام کشوری ملی و منطقه ای در جشنواره های شعر است و دارای 34 مقام استانی است. 
  
کسب رتبه اول در دومین جشنواره شعر غدیر قم 86، رتبه اول اولین جشنواره فرهنگی هنری حجاب حضور حریت (تهران شهریور 89)، رتبه سوم در اولین جشنواره شعر جوانه های رضوی (بیرجند 85)رتبه اول هشتمین دوره شعر پرسش مهر(تهران 87)،(برگزیده جشنواره عباس باب الحوائج (تهران 86) ، رتبه اولین جشنواره فرهنگی هنری با عنوان نوآوری وشکوفایی (شیراز 87)، رتبه اول در دومین جشنواره غدیر(تهران 86)،ررتبه اول در اولین جشنواره شعر آفرینش (تهران 82)، رتبه اول در جشنواره عطر گل محمدی (یزد 87)، رتبه اول سوگواره عاشورا (قزوین)  و.... از افتخارات کسب شده این شاعر جوان در جشنواره های مختلف کشوری و ملی است. 
  
معصومه مهری قهفرخی 
  
معصومه مهری قهفرخی یکی دیگر از شاعران این شهر است که متولد 1358است و میزان تحصیلات این شاعر لیسانس است.   
وی دارای بیش از 10 مقام  کشوری دارد و دارای مقمهای بسیاری در جشنواره استانی است. 
  
احمد رضا الیاسی 
  
احمد رضا الیاسی یکی  از شاعران توانمند شهر فرخ شهر است و داری میزان تحصیلات فوق لیسانس ادبیات است.   
این شاعر دارای بیش از 20 مقام کشوری، منطقه ای و استانی است. 
  
همکاری در راه اندازی انجمن  شعر و ادب آصف  فرخ شهر در سال 1367، مسئولیت انجمن شعر و ادب آصف فرخ شهر و برگزاری مستمر جلسات هفتگی در طی چند سال  و پرورش بیش از 50 نفر نیروی مستعد ادبی و ... از اقدامات و افتخارات دیگر این شاعر است.   
حمید برزگر قهفرخی 
  حمید برزگر قهفرخی یکی دیگر از شاعران جوان شهر فرخ شهر است که دارای خلص شعری"ح.پاییز" است و متولد 1368 است و دانشجوی کارشناسی است. 
وی دارای بیش از20 رتبه و مقام در جشنواره های شعر کشوری و ملی و دارای بیش از 16 مقام استانی است. 
  
کبری موسوی قهفرخی 
کبری موسوی یکی دیگر از شاعران شهر فرخ شه است که دارای میزان تحصیلات لیسانس علوم سیاسی دانشگاه تهران و متولد سال 1359 است. 
  
این شاعر دارای بیش از 30 مقام در جشنواره های مختلف است. 
  
لیلا جعفری قهفرخی 
  
لیلا جعفری قهفرخی یکی دیگر از شاعران جوان این شهر است که دارای تخلص شعری " دریا " است  و دارای میزان تحصیلات  کارشناسی و متولد سال 1364 است. 
  
وی دارای بیش از 17 مقام کشورِ استانی است. 
  
هایده جعفریان قهفرخی 
هایده جعفریان قهفرخی یکی دیگر از شاعران شهر فرخ شهر است  که متولد 1355 است. این شاعر نیز دارای افتخارات بسیاری در جشنواره های مختلف است. 
  
 آرزو سبزوار قهفرخی 
آرزو سبزوار قهفرخی یکی از شاعران جوان این شهر است که  متول 1373 است و دارای مقامهای بسیاری در جشنواره ها ی مختلف در حوزه شعر است. 
  
وحید برزگر قهفرخی 
وحید برزگر قهفرخی یکی از شاعران جوان و توامند شهرفرخ شهر است. 
  
این شاعر متولد 1363 و دارای میزان تحصیلات کارشناسی ارشد زبان وادبیات فارسی است. 
مسئول انجمن ادبی فردوسی دانشگاه آزاد واحد شهرکرد سال82 تا 84، مسئول خانه هنرمندان شهرکرد سال86، مسئول کمیته هنرمندان تیم توسعه فرخ شهر از سال87 تاکنون، مسئول انجمن شعر وادب بوستان هنر فرخ شهراز سال87 تا کنون، دبیر کانون ادبیات دفتر فرهنگ داشگاه آزاد اسلامی واحد شهرکرد سال 90 از مسئولیت های این شاعر در سالهای گذشته است. 
وی دارای بیش از 25 مقام کشوری و ملی در جشنواره های مختلف است. 
  
این شاعر همچنین پژوهشگر جوان برتر دانشگاه آزاد اسلامی در سال 90 است. 
لبخند تو نهایت زیبایی است (گزیده اشعار) (تهران 1387 نشر فصل پنجم)، چشم های هر شب خیس (مجموعه رباعی) (تهران 1389 نشر شانی)، تصحیح نسخه خطی مجمع الاصناف اثر میرزا عباس خان بختیاری آماده چاپ از تالیفات این شاعراست. 
  
  شجره اصفهانی، حسین 
(1361 -1278/1271 ش)، نویسنده، مترجم و شاعر، متخلص به ناهید و شجره. پدر وى متخلص به بزمى از وعاظ اصفهان بود. شجره در قریه‏ى سامان چهارمحال بختیارى به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایى خود را در زادگاهش فراگرفت. پس از فراغت از تحصیل در قهفرخ و زادگاهش به تدریس پرداخت. پس از مدتى ابتدا به اصفهان و سپس به تهران منتقل شد. و در كالج آمریكایى البرز به تحصیل و تدریس پرداخت و پس از اتمام دوره‏ى متوسطه وارد دانشكده‏ى حقوق شد. و همین زمان به نوشتن مقاله در روزنامه‏هاى «كیهان» و «ایران» پرداخت. شجره پس از اخذ لیسانس وارد دادگسترى شد. وى شعر كم مى‏سرود، اما در سرودن انواع شعر توان بود. در تهران درگذشت. برخى از آثار وى: «تحقیق در رباعیات خیام»؛ «تعبیر رویا و روانشناسى امروز»، ترجمه؛ «شخصیت مولوى»؛ «علم معاش»؛ «قواى روحى و آئین فرمانروایى»؛ «گلزار ایران»، مجموعه‏ى مقالاتى در باره‏ى ادبیات ایران در ازمنه‏ى قبل از اسلام تا قرن هفتم هجرى كه در روزنامه‏ى «ایران» آن روز طبع مى‏شد؛ «مقدمه بر جغرافیاى اقتصادى».[1] شاعر. تولد: 1317(1279 ق.)، قریه سامان چهارمحال. درگذشت: 27 فروردین 1361. سید حسین شجره، فرزند سید عبدالرسول واعظ تحصیلات ابتدایى و متوسطه را در اصفهان فراگرفت و تحصیلات عالى را در كالج آمریكایى تهران (البرز) به پایان برد. همچنین دوره‏ى دانشكده‏ى حقوق را گذراند و به شغل دبیرى و قضاوت پرداخت. مدت‏ها در قهفرخ ساكن بوده و به آموزش و پروش كودكان و نونهالان اشتغال داشت، بعدا به اصفهان و از آن پس به تهران منتقل شد و در خدمت وزارت دارایى داخل گردید. در زمانى كه ساكن بختیارى بود «ناهید» تخلص مى‏نمود (چنانچه در كتاب تذكره شعراى چهارمحال و جنگ بهترین اشعار به همین تخلص مذكور است). در اصفهان «شیوا» تلخیص مى‏كرد (چنانكه در كتاب نامه‏ى سخنوران، از او به همین تخلص یاد شده است.). وى در همه نوع شعر مى‏گفت اما طبعش بیشتر به سرودن مثنوى و قصیده مایل بود. اشعار و مقاله‏هاى او در جراید كشور چاپ و نشر شده است. از آثار اوست: تحقیق در رباعیات خیام فیتز جرالد (كریستین سن، 1320)، رساله‏اى در تعبیر رؤیا و روان‏شناسى امروز، شخصیت مولوى (1316)، روان‏شناسى، علم معانى، دوست‏یابى، ترجمه‏ى رساله‏ى وجودیه خیام، ترجمه رساله‏ى كون خیام، علم معاش (1322)، مقدمه بر جغرافیاى اقتصادى (1328)، قواى روحى و آیین فرمانروایى (چاپ دوم، 1334). علاوه بر اینها، كتابى درباره‏ى ادبیات ایران در ازمنه‏ى قبل از اسلام و تا قرن هفتم هجرى كه در روزنامه‏ى «ایران»، تحت عنوان «گلزار ایران» به چاپ رسید و همچنین مقالاتى زیر عنوان «در محفل انس چه شنیدم» كه در روزنامه‏ى «كیهان» طبع گردید. 
برگرفته از کتاب:اثرآفرینان (جلد اول-ششم) 
منابع زندگینامه: [1]آینده (س 8، ش 5، ص 283 -281)، تذكره‏ى شعراى معاصر اصفهان (296 -295)، سخنوران نامى معاصر (1920 -1917 /3)، فرهنگ سخنوران (532 -531 ،496)، مؤلفین كتب چاپى (761 -760 /2). 
فعالیتها:   • ادبیات و کتاب   • شعر   • نویسندگی



به این مطلب امتیاز بدهید: 1 2 3 4 5

ارسال در تاريخ 1392/11/14| توسط ezsamie | نسخه قابل چاپ | تعداد بازدید :2247

پرامکانات ترین سرویس وبلاگدهی